ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٧٢ - ٢٣٧
روفتند و از آن دور كردند و همه را در جايى انباشتند و يك پيمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل بآنها گذر كرد بنام حزقيل و چون چشمش بدان استخوانها افتاد گريست و اشكش سرازير شد و گفت:
پروردگارا اگر بخواهى همين اكنون آنها را زنده كن چنان كه آنها را ميراندى تا بلادت را آباد كنند و از بندههايت بزايند و تو را با ديگر آفريدههايت بپرستند خدا تعالى باو وحى كرد آيا تو دوست دارى كه آنها زنده شوند؟
- آرى پروردگارم خواهش دارم آنها را زنده گردانى- فرمود خدا عز و جل بدو وحى فرستاد كه:
چنين و چنان بگو و او ذكرى را كه خدا عز و جل باو ياد داد گفت- امام صادق (ع) فرمود كه آن اسم اعظم بود- و چون حزقيل آن كلام را بر زبان آورد نگاهى باستخوانها كرد كه بسوى يك ديگر پرش گرفتند و همه زنده شدند و بيكديگر نگاه ميكردند و تسبيح خدا عز ذكره مىگفتند و اللَّه اكبر مىگفتند و لا اله الا اللَّه مىگفتند.
حزقيل در اين هنگام گفت من گواهم كه خدا بهر چيزى توانا است، عمر بن يزيد گويد امام صادق (ع) فرمود اين آيه در باره آنان نازل شده است.
شرح- از طبرسى ره-
«أ لم تر»
آيا نميدانى تو اى شنونده آيا دانشت باينان نرسيده كه از ديار خود كوچ كردند؟ و در اين جمع چند قولست:
١- جمعى از بنى اسرائيل بودند كه از طاعون گريختند كه در سرزمين آنها پديدار شده بود ٢- جمعى بودند كه از جبهه جهاد گريختند كه بر آنها واجب شده بود- از ضحاك و مقاتل بقرينه آيه بعد از آن كه ميفرمايد در راه خدا نبرد كنيد.
٣- قوم حزقيل بودند كه سومين خليفه بنى اسرائيل است بعد از موسى (ع) چون پس از موسى يوشع بن نون بود و پس از وى كالب بن يوفنا و سپس حزقيل و او را زاده عجوز مىناميدند زيرا مادرش پيره زنى بود و از خدا فرزندى خواسته بود و خدا او را بوى ارزانى داشت.
٤- حسن گفته است او ذو الكفل است و حزقيل را ذو الكفل لقب دادند براى آنكه كفالت هفتاد پيغمبر را كرد و آنها را از كشتن نجات داد و بآنها گفت شما برويد و بهتر است كه من تنها بجاى شماها كشته شوم و يهود آمدند آنها را از وى خواستند و پاسخ داد كه رفتند و من