ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢١٥ - ٩١
در پاسخ گفت يا رسول اللَّه من بتو اقتداء كنم فرمود پس اينان را از من دور كن على (ع) يورش برد و باول كسى كه رسيد او را زد جبرئيل گفت راستى كه اين مواسات است اى محمد پيغمبر (ص) فرمود او از منست و من از او هستم، جبرئيل گفت اى محمد منهم از شما هستم امام صادق (ع) فرمود پس رسول خدا (ص) بجبرئيل نگريست كه بر سر يك تختى از طلا در ميان آسمان و زمين نشسته است و ميگويد:
شمشيرى نيست جز ذو الفقار جوانى نيست جز على
٩١-
فضيل برجمى باز گويد كه من در مكه بودم و خالد بن عبد اللَّه امير مكه بود و در ميان مسجد الحرام كنار زمزم نشسته بود گفت قتاده را نزد من بخوانيد (يكى از اكابر محدثين عامه و از تابعين بصره است) گويد مردى با سر و ريش سرخ آمد و من نزديك رفتم تا سخن آنها را بشنوم:
خالد- اى قتاده آبرومندترين جنك و حادثهاى كه در عرب رخ داده برايم گزارش بده و عزيزترين واقعه را كه در عرب بوده گزارش بده و خوارترين واقعه را كه در عرب بوده گزارش بده قتاده- خدا امير را به گرداناد- با كرامتترين واقعه عرب و عزيزترين واقعه عرب و خوارترين واقعه عرب را همه و همه در يك واقعه بتو گزارش ميدهم؟
خالد- واى بر تو همه اينها يكى بوده است؟
قتاده- آرى خدا امير را به گرداناد.
خالد- بمن گزارش بده.
قتاده- آن همان يك واقعه تاريخى جنگ بدر است.