ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٤١ - ٩٦
حديث نادر
٩٦-
از أبى بصير كه امام صادق (ع) فرمود: ابو ذر نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت يا رسول اللَّه من از شهر مدينه خسته شدم اجازه مىدهى كه با برادرزادهام بمدينه بروم و آن جا بمانم در پاسخ او فرمود من مىترسم سواران عرب در آنجا بشما بتازند و برادرزادهات كشته شود و ژوليده نزد من آئى و برابر من بايستى و تكيه بر عصا بزنى و بگوئى: برادرزادهام كشته شد و گله او را بردند.
عرض كرد يا رسول اللَّه اميد است جز خير در پيش نباشد و رسول خدا (ص) باو اجازه داد و با برادرزادهاش و زنش بيرون رفتند و اندكى بيش در آن جا درنگ نكرد كه سواران بنى فزاره بهمراه عيينة بن حصن در آن جا دستبرد زدند و گله را بردند و برادرزادهاش كشته شد و زنش را كه از بنى غفار بود اسير كردند و ابو ذر خودش دويد تا با زخم نيزهاى عميق كه بر تن داشت برابر رسول خدا (ص) ايستاد و بر عصاى خود تكيه زد و گفت صدق اللَّه و رسوله گله را بردند و برادرزادهام را كشتند و خودم برابرت بر عصاتى كه زدم رسول خدا (ص) ميان مسلمانان فرياد كشيد و بدنبال غارتگران رفتند و گله را برگردانيدند و چند تن از مشركان را هم كشتند.
شرح- از مجلسى ره-
«لا يكون الامر الا خيرا»
شايد پيغمبر او را از خروج مدينه نهى نكرده است و تنها باو خبر داده كه چنين مىشود و ابو ذر آن را از تقديرات حتميه ندانسته يا آنكه از راه فداكارى و درك اجر آخرت متحمل اين مشقتهاى دنيويه شده است ...