ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٧٣ - ٢٣٨
نميدانم كجا رفتند و خدا او را حفظ كرد.
«و هم الوف»
همه مفسران گفتهاند مقصود كثرت شماره آنها است جز ابن زيد كه آن را جمع آلف دانسته و گفته مقصود اينست كه اين جمع با هم الفت داشتند و دشمنى نداشتند و آنها كه بعدد تفسير كردهاند چند وجه گفتهاند:
١- سه هزار از عطا و خراسانى.
٢- هشت هزار از مقاتل و كلبى.
٣- ده هزار از ابى روق.
٤- سى و چند هزار- از سدى.
٥- چهل هزار- از ابن عباس و ابن جريج.
٦- هفتاد هزار- از عطاء بن ابى رباح ٧- شماره بسيارى- از ضحاك- و آنچه ظاهر است اينست كه از ده هزار فزون بودهاند زيرا وزن فعول در جمع از ده ببالا است.
(جزئى از داستان يوسف)
٢٣٨-
از حنان بن سدير گويد بامام باقر (ع) گفتم بمن خبر ده از قول يعقوب (ع) كه به فرزندانش گفت: (٨٧- يوسف) برويد و از يوسف و برادرش خبرى بگيريد و اثرى بجوئيد- آيا يعقوب پس از ٢٠ سال جدائى ميدانست كه يوسف زنده است؟ فرمود آرى.
من گفتم چگونه مىدانست؟ فرمود كه او سحرگاه دعا كرد بدرگاه خدا عز و جل كه ملك الموت بر او فرود آيد و بريال كه همان ملك الموت است بر او فرود آمد و باو گفت اى يعقوب چه حاجتى دارى؟ فرمود بمن خبر ده از جانها كه ستانى يك جا و با هم در قبضه تو آيند يا جدا جدا؟
در پاسخ او گفت من آنها را يكى يكى ميستانم باو گفت بمن خبر ده كه آيا روح يوسف بتو گذر كرده است در آن جانها كه گذر كردهاند؟
گفت نه، و يعقوب (ع) از اينجا دانست كه او زنده است و در اين هنگام بفرزندانش گفت: برويد و از يوسف و برادرش خبرى بدست آريد.