قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٧٧٩ - كل عالم فمعلومه غير معلوم عالم آخر
كلّ عالم فمعلومه غير معلوم عالم آخر
معلوم يك عالم را به هيچوجه نمىتوان با معلوم عالم ديگر يكى دانست. اين قاعده در آغاز ممكن است موجب شگفتى گردد؛ زيرا عامۀ مردم در بادى امر چنين مىپندارند كه اگر چيزى براى يك شخص معلوم باشد، عين همان چيز مىتواند براى همۀ مردم نيز معلوم واقع شود. به عبارت ديگر، گفته مىشود بيشتر مردم بر اين عقيدهاند كه عين معلوم يك عالم مىتواند معلوم عالم ديگر نيز بوده باشد.
براى اينكه معنى اين قاعده معلوم گردد، ناچار بايد مسئلۀ علم و نوع ارتباط عالم با معلوم روشن شود. برخى از حكماى بزرگ، حقيقت علم را ظهور معلوم نزد عالم دانستهاند. ظهور معلوم نزد عالم بدون نوعى حضور امكانپذير نيست. در مورد علم يك عالم نسبت به ذات خويشتن و همچنين علم و احاطۀ علت نسبت به معلول خويش، مسئلۀ حضور روشن و آشكار است؛ زيرا در مورد علم عالم نسبت به ذات خويش عين معلوم با عالم متحد است و هيچگونه غيبت و تفرقه كه ملاك جهل به شمار مىآيد، در آنجا نمىتوان يافت.
در مورد علم علت نسبت به معلول خويش نيز عين معلوم با عالم متحد است؛ زيرا كمال و هستى معلول به نحو لفّ و بساطت هميشه در وجود علت موجود است. احاطۀ علت نسبت به معلول نيز يك احاطۀ قيومى به شمار مىآيد. آنچه لازم است در اينجا مورد بررسى قرار گيرد، اين است كه در مورد علم يك عالم نسبت به آنچه بيرون از ذات وى به شمار مىآيد واقعيت ظهور يا حضور كه ملاك علم است چگونه تحقق مىيابد؟ لازم به يادآورى است كه واقعيت علم چيزى جز يك نوع ظهور يا حضور معلوم نزد عالم نيست. حضور معلوم نزد عالم نيز بدون يك نوع اتحاد و يگانگى بين عالم و معلوم به هيچوجه امكانپذير نمىباشد. اكنون سخن در اينجا است كه اتحاد بين عالم و آنچه خارج