قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٨٢١ - مفهوم هستى، ماهيت هستى نيست
خارج و واقعيت است، به هيچوجه در جهان ذهن و عالم ادراك محدود نمىگردد. به اين ترتيب، مىتوان گفت جهان ذهن و عالم ادراك از احاطۀ واقعى به صرف هستى هميشه ناتوان است.
در اينجا ممكن است اين پرسش پيش آيد كه اگر هستى صرف يا وجود محض در جهان ذهن جاى نمىگيرد، چگونه مىتوان از اين مسئله آگاه شد كه وجود محض به هيچوجه در جهان ذهن محدود نمىگردد؟ ! به عبارت ديگر، گفته مىشود آيا آگاه شدن از اين مسئله كه وجود محض از حيطۀ ادراك بيرون است، خود نوعى آگاه شدن از وجود محض نمىباشد؟ پاسخ به اين پرسش يكى از اساسىترين مسائل معرفت هستى را تشكيل مىدهد. اين مسئله در ميان بزرگان اهل معرفت همواره مطرح بوده است و هر يك از آنان به نوعى با آن روبهرو گشتهاند.
يكى از بزرگان عرفان و الهيات مسيحى در اين باب گفته است: «چيزى را تعقل و ادراك مىكنم كه نمىتوانم آن را تعقل و ادراك نمايم» . شايد اگر كسى ادعا كند كه اين سخن و اين نوع انديشه اساس انديشۀ ديالكتيك را تشكيل مىدهد، سخنى به گزاف نگفته باشد. بررسى اين مسئلۀ عميق و اساسى از عهدۀ اين مختصر بيرون است.
آنچه لازم است در اينجا بهطور اجمال مورد بررسى واقع شود، اين است كه مفهوم هستى در ذهن انسان نمىتواند چيز ديگرى جز وجهى از وجوه هستى به شمار آيد. وجه يك شىء را نيز به هيچوجه نمىتوان واقعيت آن شىء به شمار آورد. به اين ترتيب مىتوان گفت مفهوم هستى به هيچوجه ماهيت واقعى هستى به شمار نمىآيد. اكنون اگر صرف هستى يا وجود محض را به مفهوم و ماهيت نمىتوان يافت، ناچار بايد گفت هستى نه كلى است و نه جزئى؛ نه عام است و نه خاص؛ نه مطلق است و نه مقيد؛ و اين بدان جهت است كه صفات مزبور از جملۀ صفات و احكام ماهيت و مفاهيم به شمار مىآيند.
هستى وقتى از روزنۀ مفاهيم خود را نمايان سازد و در پردۀ ماهيات ظاهر گردد، هم كلى است و هم جزئى؛ هم عام است و هم خاص؛ هم مطلق است و هم مقيد. به اين ترتيب، مىتوان گفت آنچه به عنوان هستى در لوح ذهن و صفحۀ ادراك ترسيم مىگردد، چيزى جز يك مفهوم عام و بديهى نمىباشد. اين مفهوم عام و آشكار به هيچوجه نيازمند تعريف نيست و بدون واسطه در ذهن آدمى جلوهگر مىگردد. كسانى خواستهاند اين