قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٦٠٧ - الجسم لا يكون علّة فاعلية لجسم آخر
الجسم لا يكون علّة فاعليّة لجسم آخر
هيچگونه جسمى علت فاعلى جسم ديگر نيست؛ زيرا جسم هرگز نمىتواند نقش فاعلى بودن را در صحنۀ هستى ايفا نمايد. اين نكته را نبايد از نظر پنهان داشت كه علت فاعلى در ميان اقسام چهارگانۀ علل، همواره هستىبخش و معطى الوجود است. در مقام اثبات اين قاعده مىتوان به اين ترتيب استدلال كرد كه جسم عبارت است از جوهرى كه پيوسته از هيولا و صورت تركيب مىيابد و هرچيزى كه از هيولا و صورت تركيب شود، داراى دو جنبۀ فقدان و وجدان خواهد بود.
جنبۀ فقدان، حيثيت ما بالقوّه بودن جسم را تشكيل مىدهد؛ همانگونه كه جنبۀ وجدان، حيثيت ما بالفعل بودن آن را تكميل مىنمايد. اكنون اگر گفته شود جسم از ناحيۀ هيولى و جنبۀ فقدان، يا ما بالقوّه بودن خود، علت پيدايش جسم ديگر مىگردد، اين سخن نامعقول خواهد بود؛ زيرا حيثيت هيولانى در جسم يك امر عدمى است؛ و چيزى كه عدمى باشد، هرگز نمىتواند علت پيدايش چيز ديگرى گردد. ولى اگر گفته شود جسم از جهت صورت و جنبۀ وجدان، يا ما بالفعل بودن خود، علت پيدايش جسم ديگر مىشود؛ در اين هنگام گفته مىشود تأثير صورت جسمانى در هرچيز، پيوسته به واسطۀ هيولا يا ماده انجام مىپذيرد و به اين ترتيب لازم مىآيد هيولا علت قريب پيدايش جسم ديگر واقع شود؛ در حالى كه هيولا، همانگونه كه گذشت، امرى است عدمى و نمىتواند علت پيدايش جسم ديگر گردد.
بهطور خلاصه مىتوان در اين باب چنين گفت: فاعل بودن يك جسم نسبت به جسم ديگر يا از جهت هيولاى آن است و يا از جهت صورت آن. اگر فاعل بودن جسم از جهت هيولاى آن باشد، با اشكال عدمى بودن گوهر هيولا و فقدان اثر فاعلى آن روبهرو خواهيم بود؛ ولى اگر فاعل بودن جسم از جهت صورت فعليۀ آن باشد، در اين صورت