قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٦٣٧ - داستان پرماجراى عقل و حس
قياس كامل باشد. برخى از متفكرين گفتند چنين نيست. زيرا صحت كبرى بسته به اين است كه نتيجه پيش از تشكيل قياس صحيح باشد. پيش از اثبات اينكه «سقراط حيوان ناطق است» ، نمىتوانيد بگوييد «هرانسانى حيوان ناطق است» پس استدلال قياسى هميشه ناقص است.
اپيكور گفت بسيار خوب، پس بگذار تا سخن سوفسطاييان را بپذيريم و تنها دريافت حواس خود را باور كنيم. شكاكان در پاسخ گفتند اين نتواند بود؛ آفتاب به نظر همچون كدوى حلوايى مىرسد؛ آيا در اينجا به دريافت حواس باور كنيم؟
يكى از فلاسفه مىگفت هيچچيز قطعى نيست و به همين جهت شاگردان وى با آنكه خيلى او را گرامى مىداشتند در مرگش گريه نكردند، زيرا نسبت به مرگ استاد يقين حاصل نكرده بودند، بدينگونه روزگار فلسفه با بازى عقل و حس سپرى شد تا آنكه روميان و يونانيان از صحنه كنار رفتند و اروپا را براى مسيحيت و كليسا خالى گذاشتند. در اين دوران احكام الهى راهبر مردم گشت و انكار حواس خمسه، مقدس شمرده شد و سوفسطاييان و اپيكوريان به دست فراموشى سپرده شدند. با آنكه اصحاب اسكولاستيك حقيقت را در انطباق انديشه با جهان خارج مىدانستند، به پيروى از افلاطون و ارسطو در ستايش عقل كوشيدند و گفتند بهترين استدلال، قياس برهانى است كه مىتواند از عقيدۀ معين و ثابت فلسفه، جهان موزونى بسازد. مفاهيم را حقايقى دانستند بالاتر از اصوات؛ زيرا اينها امور مادى بوده و آغاز و پايانى دارند، ولى مفاهيم كلى فناناپذيرند و اول و آخر و ظاهر و باطن هستند و محسوسات صورتهاى جزئيۀ آنها مىباشند. دكارت از فلاسفه خواست كه قطعى بودن حواس را انكار كنند و هيچچيز را جز انديشه واقعى نشمارند. ولى دنياى جديد دوباره حواس را به تاجوتخت خود برگردانيد. پيشقدمان اين كار در فلسفه بيكن و در علم گاليله بود. ستارهشناسان قدرت حواس را با ادوات نجومى چندين برابر كردند و فيلسوفان مشاهده را ضامن انديشه ساختند و برهان را به محكمۀ استقراء كشاندند. اگر كسى را خواندن منطق ضرورى است، بايد كتاب آلت نوبيكن را بخواند. در آنجا منطق شكوه جنگ تنبهتن را دارد و فلسفه شبيه داستان جنايى است كه در آن پليس به دنبال حقيقت گريزپا مىگردد.
مقدمۀ كتاب با قطعۀ عالى حكيمانهاى آغاز مىگردد
انسان همچون فرمانروا و مفسر طبيعت است. آن اندازه مىتواند از طبيعت