قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٧٧٦ - آيا نيستى علت، علت نيستى است؟
آنجا كه نيستىها به تبعيت از هستىها در ذهن ترسيم مىشوند، مرتبه و مقام عقل محض نيست؛ زيرا مقام عقل از مرحلۀ جزئيات برتر و بالاتر است. به عبارت ديگر مىتوان گفت امتياز و جدايى بين نيستىها بالعرض امكانپذير است؛ ولى امتياز و جدايى در نيستى، از آن جهت كه نيستى است، بالذّات نامعقول به شمار مىآيد.
آيا نيستى علت، علت نيستى است؟
با توجه به آنچه تاكنون در اينجا ذكر شد، اين مطلب معلوم شد كه در نيستى، از آن جهت كه نيستى است، عليت و معلوليت نيز بىمعنى و نامعقول است؛ زيرا نيستى جز رفع هستى هيچ معنى ديگرى ندارد. در آثار بسيارى از متكلمين اين عبارت به صورت يك جملۀ رايج و مشهور است كه گفتهاند: «عدم علت، علت عدم معلول است» . اكنون در اينجا اين پرسش پيش مىآيد كه اگر در عدم، از آن جهت كه عدم است، عليت و معلوليت معقول نيست؛ چگونه مىتوان اين جمله را كه در آثار متكلمين فراوان ديده مىشود از نظر عقلى و منطقى توجيه كرد؟
پاسخ اين پرسش اين است كه اين جمله، اگرچه در آثار متكلمين فراوان ديده مىشود؛ ولى مقصود آنان به هيچوجه اين نيست كه عدم، از آن جهت كه عدم است، مىتواند علت يا معلول واقع شود. به عبارت ديگر، مىتوان گفت مقصود متكلمين از اينكه مىگويند «عدم علت، علت عدم معلول است» ، به هيچوجه معنى واقعى و حقيقى عليت نمىباشد؛ زيرا علت واقعى و حقيقى، هستىبخش و معطى الوجود است؛ در حالى كه عدم، از آن جهت كه عدم است، چيزى نيست كه بتواند اعطاء كند يا اعطاء گردد. در نيستى محض نيازمند بودن به علت نيستى نيز يك امر معقول به شمار نمىآيد.
به اين ترتيب، بايد گفت اين جمله يا اين عبارت در آثار متكلمين تنها بهطور تقريب، تقرير شده و معنى واقعى و حقيقى آن به هيچوجه مقصود نبوده است. نيستى، از آن جهت كه نيستى است، به هيچوجه نيازمند علت نيست؛ زيرا براى نيستى همان نيستى علت، كافى است.
توجه دقيق به آنچه تاكنون گذشت، اين مسئله را روشن مىسازد كه تمايز و جدايى بين نيستىها بالعرض و به تبعيت از هستىها مىتواند معنى و مفهوم پيدا كند. اين مسئله نيز بديهى است كه يك شىء واحد يا يك هويت يگانه، بيش از يك هستى ندارد. نتيجۀ اين دو مقدمه اين است كه يك شىء واحد يا يك هويت يگانه، تنها يك نيستى دارد. به