قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٥٩٢ - اشكال انكار حركت جوهرى
ترديد واقع شود، همان صغراى برهان است؛ زيرا در اين مقدمه به جدا گشتن حركت از نفس طبيعت تصريح و استناد شده و اين همان چيزى است كه در حكمت متعاليه صدر المتألّهين شيرازى به شدت مورد انكار قرار گرفته است.
ابن سينا در مقام استدلال مىگويد: هرجزئى از اجزاى حركت كه از طريق تقسيم زمان يا مسافت حاصل مىشود، ممكن است از نفس طبيعت جدا گردد. در حالى كه خود طبيعت نابود نمىگردد. در اينجا بلافاصله از يك قانون كلى عقلى مدد گرفته و با اضافهكردن آن به اين مقدمه، برهان خويش را به اين صورت تكميل مىنمايد: و هر چيزى كه مقتضاى طبيعت ذاتى يك شىء باشد هرگز از آن جدا نمىگردد، مگر اينكه طبيعت آن شىء بهطور كلى نابود گردد. نتيجۀ حاصله از اين مقدمات، همانگونه كه گذشت، اين است كه حركت به هيچوجه مقتضاى ذات و جوهر طبيعت اشياء نيست.
با توجه به آنچه ذكر شد، به روشنى معلوم مىشود ريشۀ اشكال و اساس اختلاف در همان مقدمهاى است كه به وسيلۀ تقسيم زمان يا مسافت، حركت را به اجزاء مختلف تقسيم نموده و امكان جدا شدن تكتك اجزاى حركت را از نفس طبيعت توجيه مىنمايد.
اساس اشكال اين است كه به هيچوجه نمىتوان ادعا كرد حركت از اجزاى مختلف تركيب يافته و هريك از اجزاى آن مىتواند به تدريج از طبيعت جدا گردد؛ زيرا حركت يك متصل واحد است كه پيوسته و به تدريج از مرحلۀ قوّه به مقام فعل در مىآيد. به عبارت ديگر مىتوان گفت حركت، تجدّد يك متجدد و حدوث يك امر حادث است؛ يعنى حركت يك نوع دگرگونى است كه پيوسته بين قوّه و فعل در جريان است؛ ولى در حقيقت آنچه از مرحلۀ قوّه به مقام فعل درمىآيد، چيزى جز همان امر متجدّد كه حركت را ترسيم مىنمايد، نيست.
از آنچه تاكنون در اينجا ذكر شد، به آسانى مىتوان دريافت كه حركت و طبيعت آن چنان با يكديگر درآميختهاند كه هرگونه تفرقه و جدايى ميان آنها تصورى واهى و نامعقول خواهد بود؛ و در اين صورت بايد گفت طبيعت، جوهرى است سيال و لغزنده كه حقيقت دگرگون شوندهاش پيوسته بين اين دو چيز جريان مىيابد: يكى هيولاى اولى يا نخستين عنصر قابلى اين جهان كه از هرجهت بالقوّه و پيوسته در جريان زوال و نابودى است؛ و ديگرى فاعل است كه همواره در كار ايجاد و تكميل است و لحظهاى از افاضه و