قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٦٣٦ - داستان پرماجراى عقل و حس
٢. مفهوم وحدت
٣. مفهوم بعد و شكل و حركت و مدّت
كانت ادركات فطرى را ادراكات ماقبل حس نام نهاده و همۀ مفاهيم رياضى را از نوع ادراكات فطرى و پيش از حس مىخواند. وى دو مفهوم زمان و مكان را نيز فطرى و پيش از حس دانسته است. بهطور كلى مبحث ادراك و جدالى كه بين اصحاب عقل و اصحاب حس پيشآمده، تاريخ طولانى و داستان پرماجرايى دارد. هنوز هم مىتوان گفت مبحث ادراك و تعيين حدود علم و ارتباط آن با جهان خارج، مهمترين و بغرنجترين مسئلهاى است كه تاكنون بشريت با آن روبهرو گشته است. در اين مبحث است كه خط مشى آينده و حال و موضع فكرى انسان در جهان و جامعه معين مىشود.
داستان پرماجراى عقل و حس
ما نمىتوانيم در جستوجوى حقيقت پيش برويم، بىآنكه يقين داشته باشيم چه در پيش داريم و چه راهى را بايد برويم؛ و اگر به حقيقت رسيديم، چگونه بايد آن را بشناسيم. هرگونه روشى كه غير از اين در پيش گيريم، طبعا منطقى نخواهد بود.
در آغاز دوران فلسفه مشاهده مىكنيم كه سوفسطاييان دنياى كهن، كه حق آنها به خوبى ادا نشده است، مهمترين مسئلۀ منطق را دريافته و به آن پاسخ دادهاند. آنان مىگفتند كه معرفت تنها از راه حواس مىآيد. دو هزار سال بعد از آن واقعه، جان لاك مىپنداشت كه وى اين معنى را خود دريافته است. پس معيار حقيقت را هميشه در حواس بايد ديد. حقيقت آن چيزى است كه آن را مىچشيد، لمس مىكنيد، مىبوييد، مىشنويد و مىبينيد. آيا از اين سادهتر چيست؟
اما اين پاسخ، افلاطون را خرسند نساخت. او مىگفت اگر حقيقت اين است، پس حقيقت وجود ندارد. زيرا مردم در شنيدن و بوييدن و چشيدن و لمسكردن و ديدن اشياء يكسان نيستند. اگر سخن سوفسطاييان درست باشد، پس كودك خردسال و مرد حكيم هردو به يكسان ميزان سنجش حقيقت خواهند بود. افلاطون عقل را تكيهگاه حقيقت، و نسبت مفاهيم عقلى را به دريافتهاى حواس، مانند نسبت فرمانروايان به تودۀ مردم مىدانست. هردو بايد تودۀ درهم و برهمى را با ارتباط ميان مراكز فرماندهى اداره كنند.
ارسطو با او همعقيده بود و او بود كه پيش از همه در جستوجوى قوانين استدلال برآمد و از منطق يك علم جداگانه ساخت. هيچچيز درست نتواند بود مگر اينكه نتيجۀ يك