قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٦٣٨ - داستان پرماجراى عقل و حس
دريابد كه مشاهدات او دربارۀ نظم آن به وى اجازه دهد. بيشتر از آن در نمىيابد و نمىتواند دريابد.
به صداى اين زنگ خردمندان گردهم آمدند و اعلام خطر دورۀ رنسانس نواخته شد.
پس از اين دوره باز مىبينيم اشخاصى مانند لايب نيتس و كانت و هگل در حواس شك كردند و گفتند عقل تنها قاضى است كه مىتواند دربارۀ مدركات حسى داورى كند.
هابز و لاك و ميل گفتند كه اگر عقل به خود جرأت جستوجوى حقيقت را در وراى محسوسات بدهد، كار بيهودهاى مىكند.
اما كانت گفت رياضيات از محسوسات جلوتر است و حقيقتى است پيش از تجربه.
مجذور عدد پنج، عدد بيست و پنج است و در اين حكم نيازى به تصديق حواس نيست.
ميل در پاسخ گفت چنين نيست، اگر مجذور عدد دو عدد چهار است براى آن است كه تجربيات دائمى روزانۀ ما و تجربۀ نوع انسان كه با وراثت از اسلاف به اخلاف منتقل مىشود، آن را تصديق مىكند. لاك گفت كه هرگونه معرفتى از راه حس حاصل مىشود و حتى عالىترين براهين رياضى موقتا نامحقق است تا آنكه به تصديق حواس برسد.
پس از مدتى ايمان به تجربه و ارجاع هرمعرفتى به حواس، در انگلستان از ميان رفت و از آمريكا سر درآورد.
برتراندراسل منطق را به عنوان علم استدلال كنار گذاشت، از آن علم كاملترين تجريدات را ساخت و به همراهى پروفسور وايتهد، از حقايق برهانى مجرد از هر تجربهاى بناى رياضى بساخت، و تعريفى را كه از حقيقت كرده بود بر آن افزود.
به نظر ويليام جيمس كه در دنيايى زندگى مىكرد كه فعاليت عملى آن تاب هيچگونه تجريد و انتزاعى را ندارد، غموض و ابهام، شرط اولى فلسفه نيست. وى گفت حقيقت آن است كه اثر عملى داشته باشد. به جاى آنكه دربارۀ مفهومى از روى اصول اوليۀ آن حكم كنيم و يا آن را از روى برهان و مبادى خللناپذير استنتاج نماييم، بايد آن را با محك تجربه بيازماييم و از نتايج عملى آن بپرسيم و صورت انديشه را از نو به سوى اشياء برگردانيم.
به عقيده جان ديويى انديشه مانند ديگر اعضاى بدن است هنگامى مىتواند درست باشد كه وظيفۀ خود را كاملا انجام دهد. وظيفۀ انديشه عبارت است از فهم زندگى و ارادۀ آن.