قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٥٦٥ - نه موجود معدوم مىشود و نه معدوم موجود
تصور نماييم، ديگر هستى آن شىء نخواهد بود. به اين ترتيب، اگر فرض شود كه بر هستى يك شىء نيستى عارض مىشود، بايد هستى آن شىء از زمان خودش رفع گردد؛ و اين همان چيزى است كه ممتنع و محال بودن آن بديهى است.
خلاصه: هستى هرشيئى از اشياء اگرچه همواره محفوف در بين دو نيستى است كه عبارتند از نيستى سابق و نيستى لاحق، ولى حقيقت امر اين است كه هيچيك از اين دو نيستى نمىتوانند نيستى آن شىء بوده باشند. زيرا نه نيستى سابق به هستى شىء مربوط است و نه نيستى لاحق؛ بلكه آنچه مىتواند به هستى شىء مربوط باشد، نوعى از نيستى است كه برخى از حكما آن را «عدم بديل» خواندهاند. «عدم بديل» عبارت است از نوعى نيستى كه نقيض هستى شىء است؛ و اين همان نيستى است كه هستى هرگز آن را نمىپذيرد؛ همانگونه كه آن هم هستى را به هيچوجه پذيرا نخواهد شد.
حاج ملاّ هادى سبزوارى در حاشيۀ شرح منظومه اين مسئله را بدينگونه مطرح كرده است:
. . . على أنّ العدم السّابق ليس عدما له إذ ليس موجود مترقّبا فى غير وقته حتّى يكون رفعه هناك عدما له إذ لكلّ موجود مرتبة خاصّة و لكلّ حادث متى خاص.
نعم، الوهم يطمع وجوده فى كلّ الأوقات و يضع قبول الماهيّة النوعيّة للوجود و شأنيتّها له موضع قبول لهويّة و هذا طمع كاذب و أيضا عدم الشّىء لا بدّ أن يكون نقيضه و رفعه فإتحاد الزّمان شرط إذ عدم القيام فى اللّيل لا يطرد القيام فى النّهار أمّا العدم البديل المفروض فى مقامه مرتفع بوجوده هو نعم البدل ١.
بنابراين، اين نيستى شىء نه نيستى سابق است و نه نيستى لاحق؛ بلكه نوعى از نيستى است كه با هستى شىء در زمان متحد است و اين همان نيستى نقيض است كه هستى هرگز آن را نمىپذيرد. و در اينجا به روشنى معلوم مىشود كه اصل «هيچ موجودى معدوم و هيچ معدومى موجود نمىشود» ، از ابده بديهيات و آشكارترين امور است، تا جايى كه مىتوان آن را از جهت وضوح و بداهت زيربناى همۀ اصول بديهى به شمار آورد.
از مجموع مسائل گذشته، اين مسئله نيز به روشنى معلوم شد كه قاعدۀ مزبور به هيچوجه مستلزم اين نيست كه هرموجودى ازلى و ابدى بوده باشد؛ زيرا همانگونه كه
[١] شرح منظومه. بخش حكمت. ص ٦٩. حاشية منه.