قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٥٣٨ - شك و يقين
آن نادانى است؛ بهگونهاى كه اگر خود نادانى دانسته نشود، هرگز از آن نشانى نمىتوان يافت. به سخن ديگر، از نادانى نادانسته، كه همان «جهل مركب» است، هيچگونه سخن نمىتوان گفت. يكى از فلاسفۀ معاصر مغربزمين، بر سبيل اعتراض به سخن سقراط، گفته است، اگر سقراط مىدانست كه نمىداند، من همان را نيز نمىدانم. ولى اين فيلسوف از اين نكته غفلت كرده كه در معنى سخن وى هيچگونه اعتراضى بر كلام سقراط ديده نمىشود؛ زيرا در معنى سخن وى هيچ عنصر تازهاى علاوه بر آنچه در كلام سقراط آمده وجود ندارد؛ و اين بدان جهت است كه وقتى وى ادعا مىنمايد كه او نمىداند، و نمىداند كه نمىداند، در حقيقت دانسته است كه نمىداند كه نمىداند؛ زيرا اگر جهل به جهل خود را نمىدانست چگونه مىتوانست ادعا كند كه وى آن را نمىداند؟ به اين ترتيب سخن اين شخص هرچند به عنوان نوعى اعتراض بر كلام سقراط ايراد شده، ولى در حقيقت چيزى جز تكرار سخن سقراط نيست. فقط يك تفاوت بين اين دو كلام وجود دارد، و آن تفاوت اين است كه سقراط به جهل خويش عالم بوده است، در حالى كه اين شخص به جهل بر جهل خويش ادعاى عالم بودن مىنمايد.
ايمان و يقين
با توجه به آنچه در اينجا ذكر شد، به روشنى معلوم مىشود انسان برحسب فطرت، بدون نوعى از يقين يا ايمان نمىتواند به زندگى انسانى خويش ادامه دهد.
مسئلۀ ايمان در انسان بين علماى اديان مختلف به گونههاى متفاوت مورد بحث و بررسى قرار گرفته است. متكلمين مسيحى در اين باب راه افراط پيموده و مبالغههاى فراوان كردهاند، تا جايى كه يكى از متكلمين مسيحى مىگويد: «من به آن چيز ايمان دارم، چون آن را ياوه نمىدانم» . معنى اين سخن اين است كه ايمان به هيچوجه نيازمند دليل نيست؛ بلكه دليل نيازمند ايمان است. به عبارت ديگر ايمان از دليل نمىآيد، بلكه اين دليل است كه از ايمان برمىآيد.
شك و يقين
تاكنون آنچه در اينجا ذكر شد، بر اين نكته استوار بود كه انسان به حسب فطرت براى حركت انديشه، داراى نوعى از يقين است. ولى به اين نكته نيز بايد توجه شود كه اگر انسان هيچوقت به مرحلۀ شك نرسد، به مرحلۀ يقين عقلى و علمى نيز نخواهد رسيد؛