قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٥٥٨ - امكان فقرى
پرسش دوم در اين باب، اين است كه اگر ضرورت را خصلت وجود و امتناع را خصلت عدم بدانيم، لازم مىآيد كه نه هيچ موجودى در جهان معدوم گردد و نه هيچ معدومى موجود شود؛ زيرا وجوب كه هميشه شأن وجود و خصلت هستى است هرگز عدم را نمىپذيرد، همانگونه كه امتناع كه همواره شأن عدم و خصلت نيستى است، هرگز وجود را نمىپذيرد. به اين ترتيب وجود هميشه وجود است؛ كما اينكه عدم همواره عدم است. لازمۀ اين سخن آن است كه هرموجودى در جهان، جاودانه و ابدى است و آنچه موجود نيست، هرگز موجود نخواهد شد. در اين هنگام پرسش به اين صورت مطرح مىشود كه آيا سرچشمۀ اينهمه تحولات و دگرگونىها در سراسر جهان هستى در كجاست و آيا منشأ حركت و تغيير دائمى چيست؟
پاسخ به اين پرسش خالى از يك نوع دشوارى و پيچيدگى نيست؛ ولى با اندك دقت و بررسى مىتوان به يك راهحل مناسب دست يافت. بدون هيچگونه ترديد اين مسئله پذيرفته مىشود كه هيچ موجودى معدوم نمىشود، كما اينكه هيچ معدومى نيز موجود نمىگردد. زيرا معنى اين سخن كه وجود عدم را بپذيرد و يا عدم پذيراى وجود باشد، چيزى جز جواز اجتماع نقيضين نخواهد بود. به اين ترتيب مىتوان گفت نيستىناپذير بودن هستى و هستىناپذير بودن نيستى، از ابده بديهيات و آشكارترين امور است؛ زيرا اگر چنين نباشد، نه هستى هستى است و نه نيستى نيستى. و اگر سلب هستى از هستى و سلب نيستى از نيستى امكانپذير گردد، هيچگونه حكمى در جهان تحقق نمىپذيرد، و درخت هيچ انديشهاى به ثمر نمىنشيند. بنابراين موجود نشدن معدوم و معدوم نشدن موجود به عنوان يك اصل، كه از بديهىترين اصول انديشۀ بشرى است، پذيرفته مىشود و جاى هيچگونه انكار نيست.
آنچه بسيار مهم است و بايد به آن توجه شود، اين است كه اين اصل كه «هيچ موجودى معدوم نمىشود و هيچ معدومى موجود نمىگردد» ، هرگز مستلزم اين نيست كه هرموجودى در جهان جاودانه و ازلى و ابدى است، كما اينكه با هرنوع تحول و تغيير و هرگونه حركت نيز منافات ندارد، بلكه هم اين اصل ثابت است و هم اصل تغيير دائم و حركت جوهرى در موجودات اين جهان پذيرفته شده است؛ زيرا عدم و نيستى يك شىء همواره نسبى است. معنى اين سخن اين است كه هرچيزى كه در يك لحظه از زمان موجود مىشود و در لحظۀ ديگر معدوم مىگردد، معدوم شدن در لحظۀ بعد در