قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٦٣٢ - نامگرايى يا اصالت اسم
نامگرايى يا اصالت اسم ١
با توجه به آنچه تاكنون گذشت، به روشنى معلوم مىشود كه به مقتضاى قاعدۀ «الجزئى لا يكون كاسبا و لا مكتسبا» حكم جزئى، از آن جهت كه جزئى است، هيچچيز ديگر را ثابت نمىكند و بدين جهت در باب برهان از درجۀ اعتبار ساقط است. آنچه در باب برهان از اعتبار كافى برخوردار است، همانا وجود كليات است؛ زيرا در اينگونه مفاهيم است كه ارتباط توليدى و منطقى به نحو آشكارى وجود دارد. به همين جهت است كه وقتى در شرايط انتاج اشكال چهارگانۀ منطقى مشاهده مىكنيم، هيچيك از ضروب منتجۀ آنها را نمىيابيم كه از دو قضيۀ جزئيه تشكيل شده باشد؛ بلكه هريك از اشكال چهارگانۀ قياس هميشه، يا از دو قضيۀ كليه و يا از يك قضيۀ كليه و يك قضيۀ جزئيه، تشكيل مىگردد. هرگاه يكى از مقدمات قياس جزئى باشد، نتيجۀ آن قياس طبعا جزئى خواهد بود؛ زيرا مطابق يك قانون عقلى نتيجۀ قياس هميشه تابع اخس مقدمات است.
مقصود از اين سخن در اينجا اين است كه انضمام يك مقدمۀ جزئى به يك مقدمۀ كلى در باب قياس به واسطۀ اينكه مقدمۀ جزئى كاسب نيست و ارتباط توليدى با غير خود ندارد، مقدمۀ كلى را نيز يارى نمىرساند و نتيجۀ قياس جز يك قضيۀ جزئى چيز ديگرى نخواهد بود. به اين ترتيب بايد گفت منشأ هرگونه نقل و انتقال فكرى و منطقى، وجود مفاهيم و معانى كلى در ذهن انسان خواهد بود. لازم به يادآورى است كه مسئلۀ كليات و كيفيت وجود و عدم آنها داستانى پرماجرا و سرگذشتى بسيار طولانى در تاريخ فلسفه دارد. اين مسئله در زمان افلاطون و ارسطو به گونهاى مطرح بوده است؛ ولى در طول مدت قرون وسطى در اروپا موجب نزاع و مشاجرات سختى ميان متفكرين مسيحيت شده است. گروهى از متفكرين، بخصوص فلاسفۀ تجربى، وجود معانى و مفاهيم كلى را به شدت انكار كردند و روى اين مسئله پافشارى كردند كه منشأ اعتقاد به وجود معانى و مفاهيم كلى را بايد در زبان جستجو كرد. اين گروه را عقيده بر آن است كه وجود يك سلسله الفاظ عام در محاورات و گفتوگوهاى مردم موجب شده كه اشخاص سادهلوح گمان برند ناچار به ازاى اين الفاظ و كلمات امورى واقعا كلى و عام نيز وجود دارد. اين گروه بر اين عقيدهاند كه معانى و مفاهيم كلى به هيچوجه وجود واقعى ندارد و آنچه را
[١] . msilanimoN .