قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٨٦٠ - يك برهان ديگر در مورد صورتهاى نوعى
نمىتواند مخصّص واقع شود، زيرا هيولاى اولى چيزى جز قبول و استعداد نمىباشد.
اين مسئله نيز بسيار روشن است كه قبول محض و استعداد صرف هرگز نمىتواند نسبت به شىء ديگر مخصّص واقع شود.
در وجود يك موجود مجرد و مفارق قدسى نيز نمىتوان مخصّص را جستوجو نمود؛ زيرا نسبت يك موجود مجرد به همۀ اجسام همواره يكسان و يكنواخت مىباشد.
وقتى اين مسئله به اثبات رسد كه آنچه مخصّص است نه جسم مطلق است و نه هيولاى اولى و نه يك موجود مجرد، اين مسئله به آسانى اثبات مىشود كه آنچه مخصّص است تنها صورت نوعى يك جسم به شمار مىآيد.
در اينجا ممكن است كسى بگويد آنچه مخصّص آثار مخصوص در يك جسم مىباشد، هيچيك از امور فوق الذّكر نيست، بلكه تنها برخى از عوارض ملحق به جسم مىشوند و اين عوارضاند كه مخصّص آثار مخصوص در يك جسم واقع مىشوند. اهل تحقيق اين سخن را مردود دانسته و گفتهاند ملحق شدن برخى از عوارض به جسم بدون يك مخصّص امكانپذير نمىباشد. اكنون اگر آن مخصّص خود يك عرض ديگر باشد، ناچار در ملحق شدن به جسم نيازمند به مخصّص ديگر خواهد بود؛ و اين امر چيزى است كه مستلزم دور يا تسلسل مىگردد. به اين ترتيب، بايد گفت مخصّص چيزى است كه ناچار در داخل خود جسم مىباشد و اين همان چيزى است كه آن را «صورت نوعى» در جسم خواندهاند.
همانگونه كه در آغاز اين مبحث يادآورى شد، صورت نوعى نسبت به جسم يك مقوّم جوهرى به شمار مىآيد. اين مطلب نيز بسيار روشن است كه مقوّم جوهرى در يك شىء به مثابۀ فاعل آن مىباشد. به اين ترتيب، گفته مىشود همانگونه كه صورت جسميه نسبت به هيولاى اولى شريك علت خوانده شده است، صورت نوعى نيز نسبت به جسم، نوعى فاعل به شمار مىآيد. نتيجۀ اين سخن آن است كه هستى يك شىء را پيش از هرچيز ديگر صورت نوعى آن تشكيل مىدهد. وجود يك شىء را اگر از جهت مراتب هستى در نظر بگيريم، بايد بگوييم پس از صورت نوعى صورت جسميه، و پس از صورت جسميه هيولاى اولى قرار گرفته است.
با توجه به آنچه تاكنون در اينجا ذكر شد، مىتوان به يك نتيجۀ ديگر نيز دست يافت.
آن نتيجه عبارت است از اينكه هرگاه صورت نوعى يك شىء نابود گردد، صورت