قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٦٥٤ - نظر افضل الدين كاشانى در باب جزئيات
«مثل افلاطونى» عقل مجرد مثال خوانده شده است. اين تعبير رايج و معروف را حاج ملاّهادى سبزوارى به رشتۀ نظم كشيده مىگويد:
و عندنا المثال الأفلاطونى لكلّ نوع فرده العقلانى ١
پاسخ پرسش مزبور اين است كه اگر كلمۀ مثل در باب مثل افلاطونى جمع مثال گرفته شود، مقصود اين خواهد بود كه هريك از عقول مجرد آيت و نشانهاى است از يكى از اسماء و صفات خداوند تبارك و تعالى.
اين مسئله نيز به روشنى معلوم است كه اسماء و صفات خداوند بالاتر از مرتبۀ عقول مجرده است. به اين ترتيب مىتوان گفت همان نسبتى كه اشخاص جزئى به عقول كلى دارند، عقول كلى نيز همان نسبت را با اسماء و صفات خداوند دارا خواهند بود. ولى اگر كلمۀ مثل در باب مثل افلاطونى به معنى مثل و امثال گرفته شود، مقصود اين خواهد بود كه بين عقل كلى و اشخاص جزئى شباهت تمام وجود دارد. معنى اين سخن آن است كه يك حقيقت نوعى اگر در جهان حواس مورد ملاحظه واقع شود، چيزى جز اشخاص جزئى به دست ادراك نمىآيد، ولى اگر در عالم عقل مورد ملاحظه قرار گيرد، حقيقت كلى و مجرد آن براى انسان ظاهر خواهد شد.
به اين ترتيب مىتوان گفت يك حقيقت نوعى در عين اينكه واحد است، در دو مرحلۀ متفاوت از ادراك به دو صورت ظاهر خواهد شد؛ همانگونه كه بين تن و جان يا نفس و بدن همين شباهت به همين كيفيت وجود دارد.
با توجه به آنچه در اينجا ذكر شد، معلوم مىشود عبارت معروف و رايج مثل افلاطونى در كتب فلسفى هرگز به معنى اين نيست كه عقول كلى مثال اشخاص جزئى هستند؛ بلكه قضيه برعكس است، و همانگونه كه گذشت، اشخاص جزئى مثالهاى عقلى كلى هستند. اشخاص جزئى را طلسمها و اصنام نيز خواندهاند. هرنوع كمال كه در اصنام به نحو پراكنده موجود است، در عقل كلى به نحو لف و بساطت و يگانگى و تجرد موجود است.
در اينجا بىمناسبت نيست عبارت شيرين و زيباى افضل الدّين كاشانى را در باب مناسبت جان با تن بياوريم؛ او مىگويد:
تن و جان به هم تمام و كاملند و از هم جدا نيستند. تن و جان به هم تن است و
[١] همانجا.