قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٨٣٨ - نامهاى مختلف هيولى
دشوار مىسازد. ضعف هستى و فقدان فعليت نيز موجب خفاى هيولا شده و مسئله دوم را مشكل مىنمايد.
اكنون بىمناسبت نيست عقيدۀ برخى از فلاسفۀ معروف مغربزمين را، جهت مزيد توضيح، در اين باب بياوريم:
مالبرانش ثابت كرده بود كه هيچ فيلسوفى نمىتواند چيزى را كه نام قوّه و نيروى نهفته در علل بر آن نهادهاند، توصيف كند. هيوم مىگويد: بنابراين، نتيجۀ حرف مالبرانش اين است كه تأثير نيروى نهايى طبيعت يكسره براى ما مجهول است و در هيچيك از اوصاف شناختهشدۀ ماده نبايد به جستوجوى آن پرداخت؛ زيرا كار بيهودهاى است. سپس اضافه مىكند كه راستى مگر پيروان دكارت راه ديگرى براى حل مشكل داشتند؟ مبناى آنها اين بود كه ماهيت ماده كاملا براى ما معلوم است. زيرا ماده عبارت است از صرف امتداد و امتداد هم فقط بر قابليت حركت دلالت دارد نه بر حركت واقعى، پس قوّه مولّد حركت در امتداد وجود ندارد. . . پيروان دكارت مىگفتند: ماده بهخودىخود شامل هيچگونه فاعليت و تأثيرى نيست و از هرگونه قدرتى كه مايۀ توليد، ادامه يا انتقال حركت باشد، يك سره خالى است؛ بنابراين، سرچشمۀ قدرتى كه آثار طبيعى محسوس را به وجود مىآورد، خدا است. خدا است. . . كه نهتنها در آغاز ماده را آفريد و حركت اوليه را در آن نهاد، بلكه همچنان با قدرت مطلقۀ خويش آن را ابقاء مىكند و متواليا به آن حركت مىدهد. . . ١.
[١] اتين ژيلسون، نقد تفكر فلسفى غرب. ص ٢٠١-٢٠٢.