روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٧٤ - ترجمه
مرد را با زن دو طريق است:امّا بداردش بوجه،و امّا رها كندش بشرع،قوله: وَ لاٰ يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا ،و حلال نباشد شما را كه چيزى به ايشان داده باشى بازگيرى از ايشان،چون ايشان را طلاق خواهى دادن از مهر و تحفه و هبة هديّة و عطيّة و لباس و حلىّ و آنچه مانند اين بود،كما قال تعالى: وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدٰالَ زَوْجٍ مَكٰانَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمْ إِحْدٰاهُنَّ قِنْطٰاراً فَلاٰ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً [١].
آنگه خلع را از اين استثنا كرد،گفت: إِلاّٰ أَنْ يَخٰافٰا. و حمزه و ابو جعفر خواندند:الّا ان يخافا،به ضمّ الياء.و گفتهايم[٣٠١-ر]كه:خوف از باب ظنّ باشد،و به معنى ظنّ صريح آمده است في قول الشّاعر:
اتاني كلام عن نصيب يقوله
و ما خفت يا سلاّم انّك عائبى
اى ما ظننت،و انشد الفرّاء.
اذا متّ فادفنّي الى جنب كرمة
تروّي [٢]عظامي بعد موتي عروقها
و لا تدفننّي بالفلاة فانّني
اخاف اذا ما متّ ان لا اذوقها
و ابو عبيده گفت:خوف اين جا به معنى علم است،و اين حكم با هر دو روان است،اگر علم حاصل بود،و الّا ظنّ در امثال اين،قائممقام علم بود.و آيت در جميله بنت ابىّ آمد و در شوهرش ثابت بن قيس بن شمّاس،كه او زن را به غايت دوست داشت،و زن او را به غايت دشمن داشت،و هيچ با او نمىساخت.يكبار برخاست و به شكايت به نزديك پدر آمد،پدر التفات نكرد،و دومبار آمد و پدر گفت:برو با خانه شوهر رو.و چون بديد كه پدر سخن او نمىشنود،برخاست و بيامد و شكايت با رسول كرد.رسول-عليه السّلام-كس فرستاد و شوهرش [٣]حاضر كرد و گفت:اين زن چرا شكايت مىكند؟گفت:يا رسولاللّٰه!شكايت او نمىدانم تا چراست [٤]،به آن خداى كه تو را به حقّ به خلقان فرستاد كه من بر همه زمين از او دوستتر كس را ندارم.
زن گفت:اى رسولاللّٰه!راست مىگويد،و من با تو چيزى نگويم [٥]كه فردا به خلاف آن آيتى آيد،و تو را معلوم كنند،و مرا خجالتى باشد.او مرا سخت دوست
[١] .سورۀ نساء(٤)آيۀ ٢٠.
[٢] .اساس:يروّى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
[٣] .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها+را.
[٤] .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها+كه.
[٥] .مج،وز:ما با تو چيزى نگوييم.