روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٧٥ - ترجمه
دارد،و من سخت كارهم او را،اگر مرا از او بر نيارى،ترسم كه از من كارى آيد كه بدان هلاك شوم.
رسول-عليه السّلام-مرد را گفت:چه گويى؟گفت:يا رسولاللّٰه!من حديقهاى به او دادهام،بگو تا با من دهد،گفت:بلى يا رسولاللّٰه و زيادت.رسول -عليه السّلام-گفت:حديقه او با او ده تا طلاقت دهد.حديقه با او داد-و آن خرما ستانى بود،و مرد او را طلاق داد.
اول خلعى كه در اسلام كردند اين بود،خداى تعالى اين آيت فرستاد،و اين استثناست از آن جمله كه گفت: وَ لاٰ يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمّٰا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً ،و حلال نباشد شما را كه چيزى كه به زنان داده باشى بازستانى الّا كه حلال [١]اين بود كه خلع كنى [٢]،الّا كه ترسند زن و شوهر كه حدّهاى خدا اقامت نكنند و به جاى نيارند،زن ترسد كه چون او را با مرد خوش نباشد كارى كرده شود او را كه ناپسند باشد،و شوهر بترسد نيز از اين،و آنگه از او نيز بر زن تعدّى باشد چون حال بر اين [٣٠١-پ]جملت بود خلع كنند.
و به نزديك ما خلع آنگاه بايد كردن كه زن گويد مرد را كه:من فرمان تو نبرم،و هيچ حدّ تو به جاى نيارم،و از جنابت تو غسل نكنم،و پاى بيگانهاى بر فراش تو نهم.
چون كار به اين حدّ رسد [٣]خلع بايد كردن.و اگر اين معنى نگويد،و لكن از حال او معلوم بود يا مظنون،هم اين حكم باشد.و حدّى محدود نيست به نزديك ما آن را كه مرد اقتراح كند بر زن،اگر مثل مهر باشد [٤]يا بيشتر يا كمتر،برحسب مراد مرد باشد، براى آنكه طلاق حقّ مرد است،و حقّ او موقوف باشد بر رضاى او چندان كه خواهد اقتراح تواند كردن.
و خلع به سببى باشد كه از جهت زن بود خاصّه،و نشوز [٥]از جهت مرد بود،و
[١] .آج،لب،فق،مب،مر:حال.
[٢] .چاپ شعرانى(٢٣٦/٢)+ أَلاّٰ يُقِيمٰا حُدُودَ اللّٰهِ .
[٣] .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها+ميان ايشان.
[٤] .اساس+يا كمتر،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مىنمايد.
[٥] .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها،در آج اين كلمه بعدها به«نشود كه»تغيير پيدا كرده است و به نظر ويراستار محترم اين كتاب همين وجه صحيح است.