تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧ - منتخباتى از نغمه هاى شاعرانه آلفونس دو لامارتين
بيدار مى شود و قلب حزينم را تسلى مى بخشد .
در اين وادى تاريك ، هر ساعتى كه از عمر روز مى گذرد هر گياهى كه با وزش نسيم بهارى مى لرزد ، هر شاخهء درختى كه هنگام گذشتن باد ناله سر مى دهد ، هر صدايى كه شامگاهان خاموشى دهكده را بر هم مى زند و هر فصلى كه براى سبز كردن يا پژمردن جنگلها و چمنها فرا مى رسد ، با من به زبان خود سخن مى گويند ، با لحن خويش راز و نياز مى كنند .
قرص درخشان ماه كه به آهستگى در پس پردهء ابرى تيره نهان مى شود ، اختر فروزانى كه شامگاهان بر فراز كوهستان آغاز تابش مى كند ، گلهء گوسفندى كه با رسيدن فصل خزان چراگاه هاى خود را با نگاهى حسرت بار وداع مى گويد ، بوتهء سفيد خارى كه گلى كوچك بر فراز آن مى شكفد ، شاخهء سبز علفى كه با گذشت زمان روى به زردى مى نهد ، آهن تيزى كه سينهء زمين را مى شكافد و پيش مى رود ، تودهء خرم گياهى كه با وزش نسيم بهارى به هر سو خم مى گردد - همه با زبانى كه براى هر كس غير از من ناشناس است ، با من سخن مى گويند و راز و نياز مى كنند زبانى كه هر كلام آن از دنيايى مرموز سرچشمه مى گيرد و مستقيماً بر روح من مى نشيند ، زبانى كه آهنگهاى آن تركيبى است از زمزمهء جويبار ، غرش رعد ، خروش صاعقه ، نالهء باد ، نعره توفان ، غريو سيل و خاطرات تلخ و شيرينى كه از دوران كودكى در اعماق دل هر بشرى پنهان شده و همچون پرندهء سر گردانى كه به آشيان خود رسيده باشد ، جاودانه در آن مسكن گزيدهاند .
در نهاد هر يك از اين آفاق بىكران حقيقتى است كه تنها ديده گان من آن را مى بيند و تنها دل من با آن گفت و شنود مى كند . در اين جا قلب من به هر سو كه نظر مى افكند خود را با همه آشنا مى بيند ، همه با من سخن مى گويند و همه با من راز و نياز مى كنند ، همه مرا مى شناسند و همه دوستم مى دارند .
در اين جا هر درختى با من داستانى مى گويد و هر تخته سنگى در گوش من ماجرايى