تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩١ - آيا نهايتى براى جريان فكرى از جزئى به كلى و از كلى به جزئى و از جزء به كل و از كل به جزء وجود دارد ؟
آن چه كه به نظر مى رسد اين است كه همه اين بن بستها از اين ناشى مى شود كه ما در اين گونه مسائل در مرزهاى ( سن ) و موضوع خارجى قرار مى گيريم و متوجه نمى شويم كه تمايل به ادامهء تقسيم در بارهء اجسام و نمودها ناشى از تمايل يا خاصيت عبور به بىنهايت است كه از مختصات ذهن يا به طور عمومى از مختصات ( من ) انسانى است ، چنان كه توجه بامتداد و خم شدن ( من ) روى بعد ، يكى از خصايص ذهنى ما است و ما بدون توجه باين مسئله ، با اين كه موجودات متحرك را كه منشأ انتزاع زمان و فضا و زمان فضا - است كنار مى گذاريم ، با اين حال باز دنبال كشش بعد هندسى و زمان را تا بىنهايت مى گيريم .
به همين جهت است كه با تمام اطمينان مى گوييم : تا مرز حقيقى ( من درك كننده ) با ( موضوع درك شده ) از نظر علمى مشخص نشود ، اين مسائل به عنوان معماهاى لا ينحل براى ابد مغز انسانها را بخود مشغول خواهد داشت .
بر گرديم به توضيح بيت جلال الدين كه مى گويد :
((٢٥٨٢)) جنس را بين نوع گشته در روش عيبها بين گشته عين از پرتوش
اين بيت تا حدودى از نظر معنى احتياج به تأمل دارد و لذا مفسرين و بررسى كنندگان مثنوى مطالب گوناگون در باره اين بيت ابراز مى كنند .
اگر مقصود از جنس مقام شامخ الهى و مراد از نوع موجود انسان بوده باشد ، از نظر فلسفه و دريافت الهى بهيچ وجه قابل قبول نيست ، زيرا اگر چه نوع بودن انسان كه عبارت است از ماهيت معينهاى ( جنس و فصل ) صحيح است ، ولى اطلاق جنس به خدا كاملا دور از حقيقت است ، زيرا رابطهء خدا با موجودات رابطهء جنس با انواعش نيست نه از نظر فلسفه و نه از نظر عرفان ، مگر اين كه بگوييم : مقصود از جنس در اين بيت وجود مطلق است نه جنس به مفهوم منطقى آن . بعضى از بررسى كنندگان كلمهء اول مصرع دوم را ( عيب ) با عين مهمله منظور كرده و مجموع بيت را چنين توضيح دادهاند :
« جنس را ببين كه در روش از كل خود جدا شده و نوع تشكيل داده است ،