تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٠ - عذر گفتن فقير با شيخ خانقاه
عذر گفتن فقير با شيخ خانقاه
((٣٥٢٦)) پس فقير آن شيخ را احوال گفت عذر را با آن غرامت كرد جفت
((٣٥٢٧)) مر سؤال شيخ را داد او جواب چون جوابات خضر خوب و صواب
((٣٥٢٨)) آن جوابات سؤالات كليم كش خضر بنمود از ربّ عليم
((٣٥٢٩)) گشت مشكلهاش حل افزون زياد از پى هر مشكلش مفتاح داد
((٣٥٣٠)) از خضر درويش هم ميراث داشت در جواب شيخ همت بر گماشت
((٣٥٣١)) گفت راه اوسط ار چه حكمت است ليك اوسط نيز هم با نسبت است
((٣٥٣٢)) آب جو نسبت به اشتر هست كم ليك باشد موش را آن همچو يم
((٣٥٣٣)) هر كه را باشد وظيفه چار نان دو خورد يا سه خورد هست اوسط آن
((٣٥٣٤)) ور خورد هر چار دور از اوسط است او اسير حرص مانند بط است
((٣٥٣٥)) هر كه او را اشتها ده نان بود شش خورد مى دان كه اوسط آن بود
((٣٥٣٦)) چون مرا پنجاه نان هست اشتهى مر تو را شش گرده ، هم دستيم ؟ نى
((٣٥٣٧)) تو به ده ركعت نماز آيى ملول من به پانصد درنيايم در نحول
((٣٥٣٨)) آن يكى تا كعبه حافى مى رود و آن يكى تا مسجد از خود مى شود
((٣٥٣٩)) آن يكى در پاك بازى جان بداد و آن يكى جان كند تا يك نان بداد
((٣٥٤٠)) اين وسط در با نهايت مى رود كه مر آن را اول و آخر بود
((٣٥٤١)) اول و آخر ببايد تا در آن در تصور گنجد اوسط يا ميان
((٣٥٤٢)) پى نهايت چون ندارد دو طرف كى بود او را ميانه منصرف
((٣٥٤٣)) اول و آخر نشانش كس نداد گفت لو كان له البحر مداد
((٣٥٤٤)) هفت دريا گر شود كلى مديد نيست مر پايان شدن را هيچ اميد
((٣٥٤٥)) باغ و بيشه گر شود يك سر قلم زين سخن هرگز نگردد هيچ كم
((٣٥٤٦)) آن همه حبر و قلم فانى شود وين حديث بىعدد باقى بود
((٣٥٤٧)) حالت من خواب را ماند گهى خواب پندارد مر آن را گمرهى