تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٩ - تفسير ابيات
اگر خود را يكى از مردم معمولى مى دانستند و با آنها در مى آميختند ، مردم تبه كار مى گفتند : از روى طمع است كه با ما در مى آميزند ، اگر خود را كنار مى گرفتند ، آنان مى گفتند : عجب افراد متكبرى هستند ، اصلا اين افراد به نخوت و تكبر عشق مى ورزند . اگر تحمل و بردبارى مى كردند ، آنان مى گفتند : بلى ناتوانى آنان را به شكيبايى وادار كرده است .
اگر غيرت و شهامت و مقاومت نشان مى دادند ، تبه كاران مى گفتند : اين هم يك بىباكى حيله گرانه است آرى تو هم يكى از آنان هستى ، اگر ديدى هيچ بهانهء ديگر نمى توانى بتراشى ، اين دفعه از در عجز و ناتوانى آمده و مى گويى : من زن و فرزند دارم مخارج آنها را متكفل هستم ، چه كنم ؟ چارهاى ندارم . براى من وقتى نمانده است كه سرم را بخارم ، فرصتى به پرداختن به دستورات دينى ندارم ، آن گاه موقعى كه به اولياء الله مى رسى مى گويى : آقاى عزيز تو كه از مردان خدايى ، از تو التماس دعا دارم ، مرا هم فراموش مكن ، دعا كن عاقبتم به خير باشد ، من هم از اولياء الله باشم .
[ اما گمان نبريد ] اين شخص اين مطالب را از روى درد و سوز واقعى مى گويد ، بلكه اين گونه اظهارات تبه كارانه و بهانه جويى مانند آن شخص در خواب رفتهاى است كه يك لحظه به خود مى آيد ، يا يك لحظه قدرت به سخن گفتن پيدا مى كند ، يك جملهء بىهوده و هرزهاى را به زبان مى آورد و دو باره به خواب عميقش فرو مى رود .
اين تبه كار مى گويد : من چارهاى ندارم و بايستى دنبال كسب حلال بروم و با تمام قدرت مال حلال به دست بياورم . كدام حلال ؟ چه حلال ؟ اى گمراه پست من چيزى حلالتر از خون تو نمى بينم .
در صورتى كه با تمام بىاعتنايى خدايت را ناديده مى گيرى تو همان تبه كارى كه خور و خواب و خشم و شهوت را حكمفرماى مطلق زندگانى خود مى دانى مى توانى با حيله ها و بهانه جويىها دين را كنار بگذارى ، اما بت و بت پرستى تمام وجود تو را فرا گرفته است و نمى توانى گريبان خود را از اين بد بختىها نجات بدهى