تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٤ - منتخباتى از سنگ تراش سن پوان از آلفونس دولا مارتين
آن درك مى نمود . همينطور اگر من اندكى از تحصيلات شما را داشتم بيش از اين مى توانستم از تجليات خدا بهره مند شوم و بيش از اين بدو عشق ورزم ، ولى افسوس كه مرد ناچيزى بيش نيستم و نمى دانم مدركات مرد دانشمندى را داشته باشم . » [١] [ جواب سنگتراش در مقابل سؤال از او ] :
« عقل ضعيف من با آن كه به قدرى قوت يافته است كه مى خواهد ديوارهاى جمجمهام را درهم بشكند و از اين زندان رها گردد و تمام عالم را سير كند بازهم در كشف اين حقيقت ناتوان و ناچيز است و هنوز نمى تواند ذرهاى از غبار عظمت و لحظهاى از دوام و قطرهاى از بحر بىكران جلالت او را قياس كند ، عقل من در كشف اين حقيقت چنان ناچيز مى شود كه گويى مگسى است كه بر بال وى هزاران هزار كوه خارا نهادهاند . كشف اين حقيقت نه تنها من بىچاره را بلكه تمام بندگانى را كه از اول خلقت به دنيا آمدهاند و تا ابد خواهند آمد دچار دوار سر مى گرداند . » [٢] [ كلود چنين مى گويد ] :
« - بسيار خوب ، مى گويم ، من در ظهر روز تابستان روى علفها بپشت مى خوابم و چشمها را نيز باز مى گذارم و نگاه خود را به سوى اشعهء خورشيد كه از آسمان به صورتم مى تابد معطوف مى كنم . آفتاب با درخشندگى قرمز رنگى شبيه به رنگ گل نسترن از وراء پلكها به درون چشم و روحم نفوذ مى كند و تا اعماق قلبم راه مى يابد و او را روشن و گرم مى سازد ، چنان كه گويى در رؤيايى از اشعه كه به تمام اعضاء و عروق و حتى روح انسانى نفوذ مى كند شناور شدهام . آن وقت اين درخشندگى و حرارت را در برابر خود مجسم مى كنم و در اين بحر الهى شناور مى شوم و مانند جسم لطيفى به ما وراى آسمان مى روم و به جايى مى رسم كه ديگر نمى دانم در آن جا . . . اما از اين كه هر وقت چشم مى گشايم جز خورشيد چيزى را نمى بينم عصبانى مى شوم ، زيرا قبل از گشودن چشم تصور مى كنم خدا را خواهم ديد ، اما وقتى مى فهمم
[١] سنگتراش سن پوان ، ص ٥٨ . .
[٢] سنگتراش سن پوان ، ص ٦٠ . .