تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٦ - تفسير ابيات
بدهد و چشم انديشه و تفكر خود را با خاك معصيت كور كند ، ديگر در جستجوى توبه بر نمى آيد و معصيت براى او شيرين مى شود ، تا آن گاه كه از دين به كلى بر كنار مى گردد ، در نتيجه آن پشيمانى و اى خدا گفتنهايى كه در مراحل اوليهء ارتكاب به گناه داشت ، از او سلب مى شود و بر آيينهء دلش زنگ متراكم مى نشيند .
آهن صيقلى و گوهر درونش به سبب زنگ معصيت روبه پوسيدن مى گذارد . [ باز يك مثال ديگر به تو بگويم : ] اگر چند كلمهء سياه به روى كاغذ سفيد بنويسى آن نوشته شده را مى توانى بخوانى ، ولى اگر روى همان كلمات دو باره كلمات سياه ديگرى را بنويسى ، قابل خواندن نخواهد بود ، زيرا وقتى كه سياهى روى سياهى متراكم شد هر دو با هم مخلوط گشته يك سياهى كاملًا تيره و درهم و برهم مى گردد ، ديگر كلمهاى وجود ندارد تا معنايى داشته باشد . اگر روى آن سياهى بار سوم بنويسى اين دفعه آن چنان تاريك مى گردد كه گويى جان كافر است .
در اين مرحلهء مرگبار چارهاى جز پناهندگى به چاره گر وجود ندارد ، آرى نااميدى مانند مس است و توجه صاحب نظران الهى كيمياى آن مس .
برويد نااميدىهاى خود را به مرد الهى عرضه كنيد تا از دردهاى بىدرمان نجات پيدا كنيد .
وقتى كه حضرت شعيب عليه السلام اين نكته ها را به آن شخص گناهكار گفت ، از دم جان شعيب گلى در دل آن شخص شكوفان گشت و وحى آسمانى را شنيد ، به حضرت شعيب چنين گفت : اگر خدا مرا مؤاخذه و گرفتار نموده است ، پس كو نشان و علامتش ؟ شعيب رو به خدا كرده عرض مى كند :
خداوندا اين مرد گفتهء مرا دفع مى كند و براى گرفتارى خود نشانى مى خواهد . خداوند فرمود : من پرده پوشم ، اسرار او را فاش نمى كنم ، مگر تنها رمزى از بلايى كه او را گرفتار كرده است به تو مى گويم : يك نشان بلايى كه جانش را گرفته است اين است كه : در هيچ يك از اطاعات و روزه و دعا و نماز و زكات و . . . كوچكترين لذت روحى نمى چشد ، او عبادتها و كارهاى عالى