تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٧ - طعنه زدن بيگانهاى در شأن شيخى و جواب گفتن مريد شيخ او را
طعنه زدن بيگانهاى در شأن شيخى و جواب گفتن مريد شيخ او را
((٣٣٠٣)) آن يكى يك شيخ را تهمت نهاد كو بد است و نيست بر راه رشاد
((٣٣٠٤)) شارب خمر است و سالوس و خبيث مر مريدان را كجا باشد مغيث
((٣٣٠٥)) آن يكى گفتش ادب را هوش دار خرد نبود اين چنين ظن بر كبار
((٣٣٠٦)) دور از او و دور از اوصاف او كه ز سيلى تيره گردد صاف او
((٣٣٠٧)) اين چنين بهتان منه بر اهل حق كاين خيال توست بر گردان ورق
((٣٣٠٨)) اين نباشد ور بود اى مرغ خاك بحر قلزم را ز مردارى چه باك
((٣٣٠٩)) نيست دون القلتين و حوض خرد كش تواند قطرهاى از كار برد
((٣٣١٠)) آتش ابراهيم را نبود زيان هر كه نمروديست گو مى ترس از آن
((٣٣١١)) نفس نمرود است و عقل و جان خليل روح در عين است و نفس اندر دليل
((٣٣١٢)) اين دليل راه رهرو را بود كو به هر دم در بيابان گم شود
((٣٣١٣)) واصلان را نيست جز چشم و چراغ از دليل و راهشان باشد فراغ
((٣٣١٤)) گر دليلى گفت آن كرد وصال گفت بهر فهم اصحاب جدال
((٣٣١٥)) بهر طفلى نو پدر تىتى كند گر چه عقلش هندسهء گيتى كند
((٣٣١٦)) كم نگردد فضل استاد از علوم گر الف چيزى ندارد گويد او
((٣٣١٧)) از پى تعليم آن بسته دهن گويد او حطَّى و هوّز كلمن
((٣٣١٨)) در زبان او ببايد آمدن از زبان خود برون بايد شدن
((٣٣١٩)) بس همه خلقان چو طفلان ويند لازم است اين پير را در وقت پند آن مريد شيخ بد گوينده را آن به كفر و گمرهى آكنده را گفت تو خود را مزن بر تيغ تيز هين مكن با شاه و با سلطان ستيز حوض با دريا اگر پهلو زند خويش را از بيخ هستى بر كند