تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٥ - كسى كه خود حق را نمى بيند در نشانه ها و صفات او درمانده است
به شما خواهد خواند :
حيران شدهام كه ميل جان با من چيست و اندر گل تيره اين دل روشن چيست عمريست هزار بار من گويم و من من گويم و ليك مى ندانم من چيست
سپس شروع مى كند :
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست ليك كس را ديد جان دستور نيست قبلهء جان را چو پنهان كرده اند هر كسى رو جانبى آورده اند
پس از آن اگر ديد شما كه سؤال مزبور را از او كردهايد اهل فهم و دانش هستيد زبانش باز مى شود :
آقاى عزيز مگر من توانستهام من يا روح را در آيينهء ذهن به وسيله مشاعر و ادراكات طبيعىام منعكس بسازم تا بتوانم آن عكس را به شما معرفى كنم ؟ هر وقت كه مى خواستم صورتى از من براى خود بكشم ، مى ديدم مجبورم آن « من » را از جويبار حركت كنار كشيده خشكش كنم ، لذا يقين پيدا كردم كه من هرگز با صورت حصولى من يا روح روبه رو نخواهم گشت ، ولى با اين حال نه تنها مايوس از ديدار خودم نگشتم ، بلكه راه حقيقى درك « من » را پيدا نمودم . درك « من » كه آن را گاهى علم حضورى و گاهى خود هشيارى و گاه ديگر خود آگاهى مى گويند ، هرگز در دو نفر شبيه به يكديگر نيست ، من به شما بگويم : « من كيستم » ، ولى يقين بدانيد كه من آن نيستم كه براى شما مطرح كردهام .
آگاهى من به ذات « من » ، تا اين جا با شما يكسان هستم ، اما آن چه كه در مورد آگاهى خودم است كاملًا مخصوص به « من » است كه به هيچ وجه قابل بيان نيست ، ولى با اين حال در مى يابم كه آن « من » است كه هزاران قاره هاى گسترده و درياهاى بىكران و متلاطم و معلومات و واقعيات در آن جاى مى گيرد ، با اين حال نه ثقلى احساس مى كند ، نه فضايش پر مى شود ، نه تزاحمى در او وجود دارد .