تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥١ - عذر گفتن فقير با شيخ خانقاه
((٣٥٤٨)) چشم من خفته دلم بيدار دان شكل بىكار مرا بر كار دان
((٣٥٤٩)) گفت پيغمبر كه عيناى تنام لا ينام قلبى عن رب الانام
((٣٥٥٠)) چشم تو بيدار دل خفته به خواب چشم من خفته دلم در فتح باب
((٣٥٥١)) مر دلم را پنج حسّ ديگر است حسّ دل را هر دو عالم منظر است
((٣٥٥٢)) تو ز ضعف خود مكن در من نگاه بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه
((٣٥٥٣)) بر تو زندان بر آن زندان چو باغ عين مشغولى مرا گشته فراغ
((٣٥٥٤)) پاى تو در گل مرا گل گشته گل مر تو را ماتم مرا سور و دُهل
((٣٥٥٥)) در زمينم با تو ساكن در محل مى دوم بر چرخ هفتم چون زحل
((٣٥٥٦)) همنشينت من نيم سايهء من است برتر از انديشه ها پايهء من است
((٣٥٥٧)) ز انكه من ز انديشه ها بگذشته ام خارج انديشه پويان گشته ام
((٣٥٥٨)) حاكم انديشهام محكوم نى ز انكه بنّا حاكم آمد بر بنى
((٣٥٥٩)) جمله خلقان سخرهء انديشه اند ز ان سبب خسته دل و غم پيشه اند
((٣٥٦٠)) قاصداً خود را به انديشه دهم چون بخواهم از ميانه بر جهم
((٣٥٦١)) من چو مرغ اوجم انديشه مگس كى بود بر من مگس را دسترس
((٣٥٦٢)) قاصداً زير آيم از اوج بلند تا شكسته پايگان بر من تنند
((٣٥٦٣)) چون ملالم گيرد از سفلى صفات بر پرم همچون طيور الصّافات
((٣٥٦٤)) پرّ من رسته است هم از ذات خويش بر نچسبانم دو پر من با سريش
((٣٥٦٥)) جعفر طيّار را پر جاريه است جعفر طرّار را پر عاريه است
((٣٥٦٦)) نزد آن كه لم يذق دعويست اين نزد سكَّان افق معنيست اين
((٣٥٦٧)) لاف و دعوى باشد اين پيش غراب ديگ تى و پر يكى پيش ذباب
((٣٥٦٨)) چون كه در تو مى شود لقمه گهر تن مزن چندان كه بتوانى بخور
((٣٥٦٩)) شيخ روزى بهر دفع سوء ظن در لگن قى كرد پر در شد لگن
((٣٥٧٠)) گوهر معقول را محسوس كرد پير بينا بهر كم عقلىّ مرد