تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٥ - تفسير ابيات
جستن آن درخت كه هر كه ميوهء آن خورد هرگز نميرد
تفسير ابيات
جستن آن درخت كه هر كه ميوهء آن خورد هرگز نميرد
((٣٦٤١)) گفت دانايى برمز اى دوستان كه درختى هست در هندوستان
((٣٦٤٢)) هر كسى كز ميوهء آن خورد و برد نى شود پير او و نى هرگز بمرد
((٣٦٤٣)) پادشاهى اين شنيد از صادقى بر درخت و ميوه اش شد عاشقى
((٣٦٤٤)) قاصدى دانا ز ديوان ادب سوى هندستان روان كرد از طلب
((٣٦٤٥)) سالها مى گشت آن قاصد از او گرد هندستان براى جست و جو
((٣٦٤٦)) شهر شهر از بهر اين مطلوب گشت نه جزيره ماند و نى كوه و نه دشت
((٣٦٤٧)) هر كرا پرسيد كردش ريشخند كاين نجويد جز مگر مجنون بند
((٣٦٤٨)) بس كسان صفعش زدند اندر مزاح بس كسان گفتند كاى صاحب فلاح
((٣٦٤٩)) جستجويى چون تو زيرك سينه صاف كى تهى باشد كجا باشد گزاف ؟
((٣٦٥٠)) وين مراعاتش يكى صفعى دگر وين ز صفع آشكارا سختتر
((٣٦٥١)) مى ستودندش به تسخر كاى بزرگ در فلان جا بد درختى بس سترگ
((٣٦٥٢)) در فلان بيشه درختى هست سبز بس بلند و پهن و هر شاخيش گبز
((٣٦٥٣)) قاصد شه بسته در جستن كمر مى شنيد از هر كسى نوعى خبر
((٣٦٥٤)) بس سياحت كرد آن جا سالها مى فرستادش شهنشه مالها
((٣٦٥٥)) چون بسى ديد اندر آن غربت تعب عاجز آمد آخر الامر از طلب
((٣٦٥٦)) هيچ از مقصود اثر پيدا نشد ز آن غرض غير خبر پيدا نشد
((٣٦٥٧)) رشتهء اميد او بگسسته شد جستهء او عاقبت ناجسته شد
((٣٦٥٨)) كرد عزم باز گشتن سوى شاه اشك مى باريد و مى برّيد راه
تفسير ابيات مرد دانايى به دوستان خود به قصد اشاره مى گويد ، در هندوستان درختى وجود دارد كه هر كس از ميوهء آن درخت بخورد و ببرد ، نه پير مى شود و نه مرگ به سراغ او مى آيد .