تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٦ - تفسير ابيات
پادشاهى از فرد راستگويى اين خبر را شنيد و به آن درخت و ميوه اش عاشق گشته براى جستجوى آن درخت از ديوان خود قاصدى به هندوستان فرستاد .
آن قاصد سالها كشور هندوستان را مى گشت ، شهر به شهر به جستجوى خود ادامه داد ، جزيره و كوه و دشتى نماند كه او آنها را نگشته باشد . به هر كس كه مى رسيد ، از آن درخت و نشانىها و جاى آن استفسار مى كرد ، مردم او را ريشخند مى كردند و مى گفتند ، چنين درختى را جز ديوانهء زنجيرى كسى جستجو نمى كند . بعضى مردم از روى مزاح و شوخى به او سيلى مى نواختند . كسان ديگرى گفتند مانند تو شخصى كه زيرك و با اخلاص است ، چيزى را جستجو نمى كند كه خلاف واقع و گزاف بوده باشد .
اين اغوا و فريب دادن خود سيلى ديگرى بود بدتر از آن سيلىهاى طبيعى و آشكار . بعضى ديگر او را تمجيد نموده مى گفتند ، اى مرد بزرگ ، در فلان مكان از فلان جنگل يك درخت بسيار بزرگ وجود دارد كه سبز و بسيار بلند و پهن و داراى شاخه هاى ضخم مى باشد .
قاصد پادشاه براى پيدا كردن آن درخت كمر به ميان بسته و رهسپار مقصد شد ، از هر كسى در بارهء آن درخت خبرى مى شنيد . قاصد در ديار هندوستان سالها مى گشت و پادشاه هم معاش او را مرتب مى فرستاد ، در آن ديار غربت تعب و مشقت فراوان ديده و بالاخره از جستجو خسته و درمانده گشت ، و مقصود خود را نيافت و از آن غرض و مقصود جز خبر چيزى پيدا نكرد .
در نتيجه رشته هاى اميد او پاره پاره گشت و آن چه را كه جستجو مى كرد بالاخره ناجسته بماند . تصميم گرفت كه به سوى شاه بر گردد ، بر مى گشت و راه ها را درمى نورديد ، ولى اشك ريزان و ناله كنان .