تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٩ - دعا و توبه رسول صلى الله عليه و آله بيمار را
((٢٥٧٢)) بر خط و فرمان او سر مى نهيم جان شيرين را گروگان مى دهيم
((٢٥٧٣)) تا خيال دوست در اسرار ماست چاكرى و جان سپارى كار ماست
((٢٥٧٤)) هر كجا شمع بلا افروختند صد هزاران جان عاشق سوختند
((٢٥٧٥)) عاشقانى كز درون خانه اند شمع روى يار را پروانه اند
((٢٥٧٦)) اى دل آن جا رو كه با تو روشناند وز بلاها مر تو را چون جوشنند
((٢٥٧٧)) در ميان جان تو را جا مى كنند تا تو را پر باده چون جا مى كنند
((٢٥٧٨)) در ميان جان ايشان خانه گير در فلك خانه كن اى بدر منير
((٢٥٧٩)) چون عطارد دفتر دل واكنند تا كه بر تو سرّها پيدا كنند
((٢٥٨٠)) پيش خويشان باش چون آواره اى بر مه كامل زن ار مه پاره اى
((٢٥٨١)) جزو را از كل خود پرهيز چيست با مخالف اين همه آميز چيست
((٢٥٨٢)) جنس را بين نوع گشته در روش عيبها بين گشته عين از پرتوش
((٢٥٨٣)) تا چو زن عشوه خرى اى بىخرد از دروغ و عشوه كى يابى مدد ؟
((٢٥٨٤)) چاپلوس و لفظ شيرين و فريب مى ستانى مى نهى چون زر به جيب
((٢٥٨٥)) مر تو را سيلى و دشنام شهان بهتر آيد از ثناى گمرهان
((٢٥٨٦)) صفع شاهان خور مخور شهد خسان تا كسى گردى ز اقبال كسان
((٢٥٨٧)) ز انكه ز ايشان خلعت و دولت رسد در پناه روح جان گردد جسد
((٢٥٨٨)) هر كجا بينى برهنه و بىنوا دان كه او بگريختست از اوستا
((٢٥٨٩)) تا چنان گردد كه مى خواهد دلش آن دل كور بد بىحاصلش
((٢٥٩٠)) گر چنان گشتى كه استا خواستى خويش را و خويش را آراستى
((٢٥٩١)) هر كه از استا گريزد در جهان او ز دولت مى گريزد اين بدان
((٢٥٩٢)) پيشهاى آموختى در كسب تن چنگ اندر پيشهء دينى بزن
((٢٥٩٣)) در جهان پوشيده گشتى و غنى چون برون آيى از اين جا چون كنى
((٢٥٩٤)) پيشهاى آموز كاندر آخرت اندر آيد دخل كسب مغفرت
((٢٥٩٥)) آن جهان شهرى است پر بازار و كسب تا نپندارى كه كسب اين جاست حسب