تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٤٠ - تفسير ابيات
اينان هيچ حقيقتى را قبول نداشتهاند ، بعضى از آنان تنها به وجود ( من ) معتقد بود و تمام جهان هستى را جز خيال و پندار چيزى نمى دانست ، بعضى ديگر حتى در وجود واقعى خود هم تشكيك مى كرد . به هر حال براى آنان نه دريافتهاى وجدانى و عقلانى قانع كننده بود و نه مشهودات حسى .
جلال الدين نفس را در بيت فوق به اين گروه تشبيه مى كند و مى گويد : نفس سوفسطايى است نه دليل مى پذيرد و نه حجت ، براى نفس چارهاى جز ضربهء كشنده وجود ندارد .
در اين تشبيه بايستى كمى دقت شود ، زيرا سوفسطايى قضيه مى سازد و براى نفى دريافتوجدانى و عقلانى و تخريب مشهودات حسى دليل مى آورد ، در صورتى كه نفس يعنى خود طبيعى نه قضيهاى مى سازد و نه استدلالى مى كند . نفس بدان جهت كه خود طبيعى است تنها تحريك مى كند و به عبارت ديگر نفس عمل مى كند و با استدلال كارى ندارد ، زيرا نفس يعنى خود طبيعى جز يك حالت تركيب يافتهء غرايز فعال حيوانى ما چيز ديگرى نيست .
بلى تنها راهى كه براى تصحيح مطلب جلال الدين وجود دارد اين است كه : وقتى كه ( من ) انسانى مهارى بر فعاليت غرايز حيوانى نزد ، تدريجاً قواى عقلانى و دريافتهاى انسانى نيز تحت سيطرهء نفس قرار مى گيرد ، گويى همه آنها كارگردانان نفس شدهاند ، بنا بر اين اگر عقل در اين وضع نفسانى استدلال كند ، مطابق تمايل نفس انجام خواهد داد كه جز تمايل و اشباع نفس كارى ندارد . در اين صورت استدلال حقيقت خود را از دست خواهد داد ، زيرا تمام هدف و وسايلى كه در استدلال عقل منظور خواهد گشت مربوط به غريزهء حيوانى است ، از اين راه مى توان گفت : نفس جز سفسطه كارى ندارد و جوابى براى سفسطه بازى غير از راندن سفسطه باز و بىاعتنايى به او ديده نمى شود .
تفسير ابيات درويشى با جمعيتى در كشتى نشسته و به بسترى از لباسهاى مرد ديگرى تكيه داده