تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥٧ - مقدمهء يكم آيا باز بودن افق جهان و جهان بينى با ايجاد يك مكتب سيستماتيك سازگار است ؟
كرامات ابراهيم ادهم بر لب دريا و تعجب امير مريد
((٣٢١٠)) هم ز ابراهيم ادهم آمدست كاو ز راهى بر لب دريا نشست
((٣٢١١)) دلق خود مى دوخت آن سلطان جان يك اميرى آمد آن جا ناگهان
((٣٢١٢)) آن امير ار بندگان شيخ بود شيخ را بشناخت سجده كرد زود
((٣٢١٣)) خيره شد در شيخ و اندر دلق او شكل ديگر گشته حلق و خلق او
((٣٢١٤)) كاو رها كرد آن چنان ملك شگرف بر گزيد آن فقر بس باريك حرف
((٣٢١٥)) ترك كرده ملك هفت اقليم را مى زند بر دلق سوزن چون گدا ملك هفت اقليم ضايع مى كند چون گدا بر دلق سوزن مى زند
((٣٢١٦)) شيخ واقف گشت از انديشه اش شيخ چون شير است و دلها بيشه اش
((٣٢١٧)) چون رجا و خوف در دلها روان نيست بر وى مخفى اسرار نهان
((٣٢١٨)) دل نگه داريد اى بىحاصلان در حضور حضرت صاحب دلان
((٣٢١٩)) پيش اهل تن ادب بر ظاهر است كه خدا ز يشان نهان را ساتر است
((٣٢٢٠)) پيش اهل دل ادب بر باطن است ز ان كه دلشان بر سرائر قاطن است
((٣٢٢١)) تو به عكسى پيش كوران بهر جاه در حضور آيى نشينى پايگاه
((٣٢٢٢)) پيش بينايان كنى ترك ادب نار شهوت را از آن گشتى حطب
((٣٢٢٣)) چون ندارى فطنت و نور هدى بهر كوران روى را مى زن جلا
((٣٢٢٤)) پيش بينايان حدث بر روى مال ناز مى كن با چنين گنديده حال
((٣٢٢٥)) شيخ سوزن زود در دريا فكند خواست سوزن را به آواز بلند
((٣٢٢٦)) صد هزاران ماهى اللَّهيى سوزن زر بر لب هر ماهيى
((٣٢٢٧)) سر بر آوردند از درياى حق كه بگير اى شيخ سوزنهاى حق سوزن زرّين در آن دندان او كه بگير اى شيخ سوزنهاى هو گفت الهى سوزن خود خواستم واده از فضلت نشان راستم ماميى ديگر بر آمد در زمان سوزن او را گرفته در دهان