تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣ - منتخباتى از نغمه هاى شاعرانه آلفونس دو لامارتين
زمانى كه غرش رعد سكوت مرموز بيابان را در هم مى شكند و در كوه و دشت طنين مى افكند .
زمانى كه پرندهاى بىنوا شاخه هاى درخت را درهم مى سايد و مستانه آهنگى دل پذير سر مى دهد .
زمانى كه مرغابى كوچكى در ميان آب سر به زير بالهاى خويش را مى برد و آواز مى خواند .
زمانى كه دريچه هاى معابد كهن از فراز تپه هاى بلند به سوى آسمان گشوده مى شود .
زمانى كه در درون ويرانه هاى دور افتاده قطرهء اشكى به ياد روزگاران گذشته از ديده گان يك بىنواى تنگدل فرو مى چكد .
زمانى كه در سكوت جنگلها ، نالهء جان سوز حشرهء شب زنده دارى بر مى خيزد . همه با اين زبان راز و نياز مى كنند وقتى كه سايه هاى بلند كوهساران هنگام غروب بر دشت و دمن و دامن مى گستراند وقتى كه اختر درخشنده با طلوع صبح در پس پردهء افق غروب مى كند .
وقتى كه هياهوى ساكنين شهرها چون فرياد غم انگيز تيره بختان به سوى آسمانها بر مى خيزد .
وقتى كه اشعهء لرزان ستارگان به ملايمت بر چهرهء يك بىنواى شكسته دل مى تابد .
وقتى كه باد از درون دره هاى عميق مى گذرد و سكوت صحرا را درهم مى شكند .
وقتى كه صاعقهء سوزنده ، آتش به تار و پود وجود موجودات مى زند .
وقتى كه نقاب تيرهء شب به آهستگى پرده بر روى فجايع گيتى مى كشد .
وقتى كه در دل دشتهاى وحشى ، آه جان گدازى از سينهء بىخانمانى به درمى آيد و قطرهء اشكى از چشم بىپناهى فرو مى چكد همه با اين زبان ، زبان به ستايش مى گشايند اين زبان مرموز و با عظمت ، اين زبان ناشناس و اسرار آميز كه هر كلام آن از