تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٠٢ - شكايت كردن پيرى به پيش طبيب از رنجورى خود
شكايت كردن پيرى به پيش طبيب از رنجورى خود
((٣٠٨٨)) گفت پيرى مر طبيبى را كه من در زحيرم از دماغ خويشتن
((٣٠٨٩)) گفت از پيريست آن ضعف دماغ گفت در چشمم ز ظلمت هست داغ
((٣٠٩٠)) گفت از پيريست اى شيخ قديم گفت پشتم در دمى آيد عظيم
((٣٠٩١)) گفت از پيريست اى شيخ نزار گفت هر چه مى خورم نبود گوار
((٣٠٩٢)) گفت ضعف معده هم از پيرى است گفت وقت دم مرا دم گيرى است
((٣٠٩٣)) گفت آرى انقطاع دم بود چون رسد پيرى دو صد علت شود گفت كم شد شهوتم يك بارگى گفت از پيريست اين بىچارگى گفت پايم سست شد از ره بماند گفت كز پيريست در كنجت نشاند گفت پشتم چون كمانى شد دو تا گفت كز پيريست اين رنج و عنا گفت تاريك است چشمم اى حكيم گفت از پيريست اى مرد حليم
((٣٠٩٤)) گفت اى احمق بر اين بر دوختى از طبيبى تو همين آموختى ؟
((٣٠٩٥)) اى مدمّغ عقلت اين دانش نداد كه خدا هر درد را درمان نهاد ؟
((٣٠٩٦)) تو خر احمق ز اندك مايه گى بر زمين ماندى ز كوته پايه گى
((٣٠٩٧)) پس طبيبش گفت كاى عمر تو شصت اين غضب وين خشم هم از پيرى است
((٣٠٩٨)) چون همه اجزاء و اعضا شد نحيف خويشتن دارى و صبرت شد ضعيف
((٣٠٩٩)) بر نتابد دو سخن ز ان هى كند تاب يك جرعه ندارد قى كند
((٣١٠٠)) جز مگر پيرى كه از حق است مست در درون او حيات طيّبه است
((٣١٠١)) از برون پيريت و در باطن صبى خود كيانند ؟ آن ولى و آن نبى
((٣١٠٣)) ور نمى دانندشان علم اليقين چيست اين بغض و حيل سازى و كين
((٣١٠٤)) ور همى دانند بعث رستخيز چون زنندى خويش بر شمشير تيز