تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣ - منتخباتى از نغمه هاى شاعرانه آلفونس دو لامارتين
چه سعادتمندند اين اشياء بىجان كه از ازل روح نيافته و از خواب عميق عدم با كابوس پريشان زندگى بيدار نشدهاند آن گاه بىاختيار نگاهم بر روى زمين افتاد و چون دريا نوردى كه از عرشهء كشتى راه خويش را در دل امواج خروشان جستجو كند ، از سنگى بسنگى گذشتن گرفت و ناگهان در نقطهاى ايستاد ، زيرا در آن جا گورى بروى زمين ديده مى شد .
آرى گورى تيره ، مدفن عشق و اميد و خانهء ياس و فراق آن جا كه ديگر جز مرگ و فنا چيزى در خود نداشت ، تنها سبزهاى كنار آن رسته بود و با قطرات اشكى كه آسمان بر آن نثار مى كرد آبيارى مى شد . آيا اين سبزه نمايندهء آرزوهايى نبود كه اكنون در دل اين خاك سيه به خاك پيوسته بود اين جا فرشتهاى خفته است كه پس از دوران دراز هجران ، بال و پر زنان به سر منزل جاودانى خود شتافت ، رخت از اين خاكدان تيره بدر برد و به بارگاه جلال خداوندى پرواز كرد . مگر مرگ مقدمهء وصل اين حقيقت مطلق نيست ؟ . . . نديدهاى كه هنگام طلوع آفتاب چسان شمع حقير را خاموش مى كنند ؟ » [١] « در اين خاك تيره اكنون دلى از حركت كوتاه است كه روزهاى دراز در كنار قلب من مى تپيد و بازويى در خاك سرد رفته است كه شبهاى بلند گهوارهء خواب من بود .
اى رهگذر آهسته برو ، مگر نمى بينى كه در اينجا يك جهان عشق و فدا كارى سر بر زمين نهاده است ؟ اين جا شصت سال نكو كارى و مهربانى در خاك رفته و شصت سال عشق و اميد بوادى عدم شتافته است اينجا شصت سال تقوى و فضيلت به سر منزل نيستى برده است ، تا روحى جاودانى به آستان عظمت و جلال خداوندى پرواز كند چه شبها كه اين فرشتهء مهربان ديده بر هم ننهاد ، تا طفل كوچكش را در خواب نگه دارد و شكار خوبى براى رنج و غم پرورش دهد
[١] نغمه هاى شاعرانه ، ص ١٧١ تا ١٧٣ . .