تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٢ - منتخباتى از نغمه هاى شاعرانه آلفونس دو لامارتين
و چيزى به جز آرزوهاى در خاك رفتهء خويش نمى بيند .
زمانى كه رشتهء استوار محبت چون تار سستى درهم مى گسلد و بندى كه آخرين پيوند او با روى زمين است پاره مى شود .
موقعى كه انبوه مصايب روح ما را از هر سو در بر مى گيرد و پنجهء زورمند غم گلويمان را مى فشارد .
وقتى كه در آسمان ظلمانى آينده كمترين نور اميدى نمى درخشد و در جام عمر به جز شرنگ جان گزا فرو نمى ريزد - اى خداوند در آن وقت است كه نام پر جلال تو در خاموشى دل من طنين مى افكند و دست تواناى تو با قدرت بىپايان خويش بار كمر شكنى را كه بر پشت من جاى دارد بر مى دارد . اى خداى بزرگ چگونه مى توان نداى پر نوازش تو را با گفته هاى سرد و رياكارانهء ديگران برابر نهاد ؟ اينان همه هنگامى سخن مى گويند كه دريچه هاى دل از هر سو بر روى شادمانى و خرمى گشوده است ، ليكن تو وقتى تسلى آغاز مى كنى كه از هيچ روزنه بر فضاى ظلمانى قلب بشر فروغى نمى تابد ارادهء مقدس تو ما را از دنياى تيرهء ياس و محنت بدر مى برد و دريچهء آسمان اميد را برويمان مى گشايد ، پردهء تاريك غم را از پيش چشممان بر كنار مى زند و ما را بر چشمهء نور و صفا رهبرى مى كند . آنان كه پيوسته ما را افسرده ديده بودند بدين شادمانى بىجهت مى نگرند و لبخند ما را مى بينند ، آن گاه با شگفتى از خويش مى پرسند : اين شادى از كجا آمده است ؟ » [١] « كودكى پاى بر زمين مى گذارد و گرد و غبارى بر هوا بلند مى كند ، آيا بشر نيز به جز غبار ناچيزى است كه از صحراى عدم برخاسته و لختى در فضاى وجود به گردش در آمده است ؟ اين همه را گفتم و بر اطراف خويش نظر دوختم ، همه جا آرام و خاموش بود . با خود انديشيدم :
[١] نغمه هاى شاعرانه ، ص ١٦٢ تا ١٦٨ . .