تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩٢ - آيا نهايتى براى جريان فكرى از جزئى به كلى و از كلى به جزئى و از جزء به كل و از كل به جزء وجود دارد ؟
يعنى عيبها را ببين كه متعين شده و جدايى اختيار كرده است اگر اين عيبها و تعينات نبود همگى يكى بوده جزءها بكل پيوسته بودند . » [١] در اين تفسير اعتراض فوق ناديده گرفته شده و خود انسان را جنس معرفى مى كند ، آن گاه انسان استقلال وجودى به خود گرفته ، به شكل نوع در آمده است و بدين ترتيب انسان كه موجودى ممكن و سر تا پا عيب و نقص است خود را از كل جدا كرده براى خود عينيت پيدا كرده است .
بنا بر اين جلال الدين در مقام سرزنش آن گروه از انسانها است كه از مبدأ اصيل خود بريده و با خيال استقلال ، با بيگانگان در آميخته است . بعضى ديگر بيت فوق را چنين تفسير مى كنند :
« تامل كنيد كه در جهان هستى چگونه انواع از اجناس به وجود آمده و در آن پهنه ، حقايق غيبى به شكل اعيان خارجى و شهود بر آمده است . » [٢] اين بررسى كننده كلمهء اول از مصرع دوم را با غين معجمه خوانده است .
تفسير اول با قطع نظر از مناقشات فنى در بارهء جنس و نوع با ابيات سابق كاملًا مناسب است ، زيرا بيت قبلى چنين است :
((٢٥٨١)) جزء را از كل خود پرهيز چيست با مخالف اين همه آميز چيست ؟
ولى يك اشكال مى ماند و آن اين است كه در بيت مورد تحليل تعين انسانها را به پرتو الهى نسبت داده است ، يعنى پرتو الهى باعث اين تعينها و تنوعها گشته است لذا ، نبايستى مقصود از بيت سرزنش انسانها بوده باشد . در نسخهء انقروى به جاى « از پرتوش » كلمهء « در رهش » ضبط نموده ، آن گاه بيت را بدين ترتيب توضيح داده است :
« هر جنسى كه با نوع خاصى در هم آميخته و با آن الفت و انس گرفت ، آن
[١] نثر و شرح مثنوى دفتر دوم ، به قلم موسى نثرى ، ص ١٦٥ . .
[٢] ترجمه و شرح مثنوى دفتر دوم ، محمد كفافى ، ص ٢٦٠ . .