تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١٧ - جواب گفتن ابليس معاويه را
جواب گفتن ابليس معاويه را
((٢٦١٧)) گفت ما اول فرشته بوده ايم راه طاعت را به جان پيموده ايم
((٢٦١٨)) سالكان راه را محرم بُديم ساكنان عرش را هم دم بُديم
((٢٦١٩)) پيشهء اول كجا از دل رود مهر اول كى ز دل زايل شود ؟
((٢٦٢٠)) در سفر گر روم بينى يا ختن از دل تو كى رود حب الوطن ؟
((٢٦٢١)) ما هم از مستان اين مى بوده ايم عاشقان درگه وى بوده ايم
((٢٦٢٢)) ناف ما بر مهر او ببريده اند عشق او در جان ما كاريده اند
((٢٦٢٣)) روز نيكو ديدهام از روزگار آب رحمت خوردهام از جويبار
((٢٦٢٤)) نى كه ما را دست فضلش كاشتست از عدم ما را نه او برداشتست ؟
((٢٦٢٥)) اى بسا كز وى نوازش ديده ايم در گلستان رضا گرديده ايم
((٢٦٢٦)) بر سر ما دست رحمت مى نهاد چشمهاى لطف بر ما مى گشاد
((٢٦٢٧)) درگه طفلى كه بودم شير جو گاهوارم را كه جنبانيد ؟ او
((٢٦٢٨)) از كه خوردم شير غير شير او كه مرا پرورد جز تدبير او ؟
((٢٦٢٩)) خوى كان با شير رفت اندر وجود كى توان آن را ز مردم واگشود
((٢٦٣٠)) گر عتابى كرد درياى كرم بسته كى گردند درهاى كرم ؟
((٢٦٣١)) اصل نقدش لطف و داد و بخشش است قهر بر وى چون غبارى از غش است
((٢٦٣٢)) از براى لطف عالم را بساخت ذره ها را آفتاب وى نواخت
((٢٦٣٣)) فرقت از قهرش اگر آبستن است بهر قدر وصل او دانستن است
((٢٦٣٤)) مى دهد جان را فراقش گوشمال تا بداند قدر ايام وصال
((٢٦٣٥)) گفت پيغمبر كه حق فرموده است قصد من از خلق احسان بوده است
((٢٦٣٦)) آفريدم تا ز من سودى كنند تا ز شهدم دست آلودى كنند
((٢٦٣٧)) نى براى آن كه من سودى كنم وز برهنه من قبايى بر كنم