تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٩ - بياييد اين حكمت گويىهاى حرفهاى را رها كنيم تا باعث ركود خود و جامعه نگرديم
جهان حتى يك جزء از هزاران جزء هم نمى باشد . سپس يعنى در درجهء دوم همان يك مشت اصول و قوانين به قدرى تجريد مى شود و تعميم مى يابد كه بتواند همهء جهان را در بر گيرد .
آن گاه متفكر ديگرى براى به دست آوردن جهان بينى و جهان يابى به جاى اين كه خود به طور مستقيم در جستجوى شناسايى جهان به تكاپو بيفتد ، دنبال همان متفكرين دست اول را كه جهان بينى درجه دوم داشتهاند گرفته و بدون اين كه بداند جهان چيست ؟ و در جهان چه مى گذرد ؟ همان اصول و قوانين تجريد شدهء كهن را حذف و انتخاب و تجريد و تعميم داده حس جهان يابى خود را اشباع مى كند ، اين است مقصود ما از حكمت گويى حرفهاى .
چقدر اسف انگيز است ، وقتى كه مثلًا جلال الدين مى گويد :
پس بود دل جوهر و عالم عرض سايهء دل كى بود دل را غرض ؟
كه عالىترين مطلب انسانى است كه در بارهء هدف زندگى گفته شده است - يك فلسفه گوى حرفهاى بلند شود و بگويد : آقاى جلال الدين تو چرا خلاف اصطلاح حرف مى زنى ؟ فلاسفه و متفكرين ما جهان را به دو مقوله عرض و جوهر تقسيم كردهاند ، تو چرا همهء عالم را عرض معرفى مى كنى ؟ اين حكمت گوى حرفهاى اين اندازه نمى انديشد كه :
اولًا - اين تماشاگرى و بازيگرى يك عده افراد متفكر گذشته بود كه تقسيم مزبور را تصديق كرده است ( و ما هم نمى گوييم كه از روى عمد معلومات بشرى را به بن بست رسانيدهايد ) من كه مانند آنها حواسى دارم و مغزى ، تماشاگرى دارم و بازيگرى ؟ به كدامين علت به گفتهء آنها مانند وحى منزل معتقد شوم ؟ ثانياً - مقصود جلال الدين را درست توجه كنيد ، ببينيد آيا او در جادهاى كه ديگران با شرايط معينى در ذهن خويش هموار كردهاند ، راه مى رود يا واقعيت ديگرى را دريافته ، مى خواهد در اختيار انسانها بگذارد ؟ شما اختيار داريد ، هر طور كه دلتان مى خواهد جوهر و عرض و سايه و غرض را مطابق حرفهء معمولى خود تفسير