تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٨ - كرامات آن درويش كه در كشتى به دزدى متهمش كردند
كرامات آن درويش كه در كشتى به دزدى متهمش كردند
((٣٤٧٨)) بود درويشى درون كشتييى ساخته از رخت مردى پشتيى
((٣٤٧٩)) ياوه شد هميان زر او خفته بود جمله را جستند و او را هم نمود
((٣٤٨٠)) كاين فقير خفته را جوييم هم كرد بيدارش ز غم صاحب درم
((٣٤٨١)) كه درين كشتى چرمدان گمشدست جمله را جستيم نتوانى تو رَست
((٣٤٨٢)) دلق بيرون كن برهنه شو ز دلق تا ز تو فارغ شود اوهام خلق
((٣٤٨٣)) گفت يا رب مر غلامت را خسان متهم كردند فرمان در رسان يا غياثى عند كل كربة يا معاذي عند كل شدة يا مجيبى عند كلّ دعوة يا ملاذي عند كلّ محنة
((٣٤٨٤)) چون به درد آمد دل درويش از آن سر برون كردند هر سو در زمان
((٣٤٨٥)) صد هزاران ماهى از درياى ژرف در دهان هر يكى درّى شگرف
((٣٤٨٦)) صد هزاران ماهى از درياى پر در دهان هر يكى درّى چه در
((٣٤٨٧)) هر يكى درّى خراج ملكتى كز اله است اين ندارد شركتى
((٣٤٨٨)) درّ چند انداخت در كشتى و جست مر هوا را ساخت كرسى و نشست
((٣٤٨٩)) خوش مربع چون شهان بر تخت خويش از فراز اوج و كشتىاش به پيش
((٣٤٩٠)) گفت او كشتى شما را حق مرا تا نباشد با شما دزد گدا
((٣٤٩١)) تا كرا باشد خسارت زين فراق من خوشم جفت حق و از خلق طاق
((٣٤٩٢)) نى مرا او تهمت دزدى نهد نى مهارم را به غمّازى دهد
((٣٤٩٣)) بانگ كردند اهل كشتى كاى همام از چه دادندت چنين عالمى مقام ؟
((٣٤٩٤)) گفت از تهمت نهادن بر فقير وز حق آزارى بىچيزى حقير
((٣٤٩٥)) حاش للَّه بل ز تعظيم شهان كه نبودم بر فقيران بد گمان
((٣٤٩٦)) آن فقيران لطيف خوش نفس كز پس تعظيمشان آمد عبس
((٣٤٩٧)) آن فقيرى بهر پيچا پيچ نيست بل پى آن كه به جز حق هيچ نيست