تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٤ - آغاز منوّر شدن حواس عارف به نور غيب
آغاز منوّر شدن حواس عارف به نور غيب
((٣٢٤٠)) چون كه يك حس در روش بگشاد بند ما بقى حسها همه مبدل شوند
((٣٢٤٢)) چون ز جو جست از گله يك گوسفند پس پياپى جمله ز آن سو بر جهند
((٣٢٤٣)) گوسفندان حواست را بران در چرا از اخرج المرعى چران
((٣٢٤٤)) تا در آن جا سنبل و ريحان چرند تا به گلزار حقايق ره برند
((٣٢٤٥)) هر حِسَت پيغمبر حسها شود جملهء حسها در آن جنت كشد
((٣٢٤٦)) حسها با حس تو گويند راز بىزبان و بىحقيقت بىمجاز
((٣٢٤٧)) كاين حقيقت قابل تأويلهاست وين تو هم مايهء تخييلهاست
((٣٢٤٨)) آن حقيقت كان بود عين و عيان هيچ تأويلى نگنجد در ميان
((٣٢٤٩)) چون كه هر حس بندهء حس تو شد مر فلكها را نباشد از تو بد
((٣٢٥٠)) چون كه دعوى مى رود در ملك پوست مغز آن كه بود ، قشر آنِ اوست
((٣٢٥١)) چون تنازع افتد اندر تنگ كاه دانه آن كيست ، آن را كن نگاه
((٣٢٥٢)) پس فلك قشر است و نور روح مغز اين پديد است آن خفى زين دو ملغز
((٣٢٥٣)) جسم ظاهر روح مخفى آمدست جسم همچون آستين جان همچو دست
((٣٢٥٤)) باز عقل از روح مخفى تر بود حس به سوى روح زوتر ره بَرَد
((٣٢٥٥)) جنبشى بينى به دامن زنده است اين ندانى كاو ز عقل آكنده است
((٣٢٥٦)) تا كه جنبشهاى موزون سر كند جنبش مس را به دانش زر كند
((٣٢٥٧)) ز آن مناسب آمدن افعال دست فهم آيد مر تو را كه عقل هست
((٣٢٥٨)) روح وحى از عقل پنهانتر بود ز انكه او غيب است و از آن سر بود
((٣٢٥٩)) عقل احمد از كسى پنهان نشد روح وحيش مدرك هر جان نشد
((٣٢٦٠)) روح وحيى را مناسبهاست نيز درنيابد عقل كآن آمد عزيز
((٣٢٦١)) گه جنون بيند گهى حيران شود ز انكه موقوف است تا او آن شود