تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٢ - منتخباتى از جملات اونوره بالزاك از چرم ساغرى - ترجمهء آقاى به آذين
اين خبر روزنامه برابرى كند :
« ديروز ساعت چهار زن جوانى از فراز پل دراز خود را به رود خانهء سن انداخت . » [١] » هزاران انديشهء مشابه تكه تكه مانند پرچم پارهاى كه در ميدان جنگ در اهتزاز است بر ناشناس هجوم مى آورد و از مغزش مى گذشت . گاه او لحظهاى بار ادراك و خاطرات خويش را بر زمين مى نهاد ، و در مقابل گلهايى كه سرشان ميان تودهاى سبزه از باد نرمى نوسان مى كرد مى ايستاد . آن وقت زندگى كه هنوز از قبول انديشهء سنگين خودكشى سرباز مى زد در او به تكاپو مى افتاد ، چشمان خود را به سوى آسمان بلند مى كرد ، ولى ابرهاى خاكسترى و وزش بادى كه از غم و اندوه گرانبار بود باز او را به مردن ترغيب مى نمود . » [٢] » مرگ در روز روشن به نظرش حقير آمد ، تصميم گرفت شب هنگام بميرد ، تا به اجتماع كه پى بعظمت زندگى او نمى برد جسدى كه قابل شناختن نباشد تحويل دهد . » [٣] » لبخندى بر لبانش نقش بست ، فيلسوفانه دستش را در جيب جليقه كرد و خواست رفتار بىتشويش خود را كه در آن تحقير سردى نهفته بود از سر بگيرد ، ناگهان با تعجب شنيد كه در ته جيبش چند سكه به طرز واقعاً شگرفى صدا مى كند ، لبخند اميد چهره اش را روشن كرد و از لبانش به خطوط چهره و از آن جا بر پيشانيش لغزيد و چشمان غمناك و گونهاى تيره اش را از شادى درخشان نمود ، اين جرقهء سعادت به خطوط آتشى مى مانست كه پندارى روى كاغذى كه پاك سوخته و سياه شده است مى دود . » [٤]
[١] چرم ساغرى ، ص ٢٣ . .
[٢] چرم ساغرى ، ص ٣٣ . .
[٣] چرم ساغرى ، ص ٢٥ . .
[٤] چرم ساغرى ، ص ٢٥ . .