تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٤ - منتخباتى از سنگ تراش سن پوان از آلفونس دولا مارتين
باشد به وجود شما و به وجود اين درختان كاج و بلوط كه در دامنم نشستهاند و مورد تحسين بينندگاناند مفتخر و خشنودم ، شما اگر مرا دوست نداشته باشيد و يا وقتى دور از من در نقطهء ديگرى به سر مى بريد ، تصوير و خاطرهء مرا در نظر نياوريد و اگر از تپه هايى كه روزگار كودكى خود را روى آنها به سر بردهايد ياد نكنيد حق ناشناس و ناخلف خواهيد بود . آيا اينها كه مى گويم صحيح نيست ؟ آيا اينها كه من مى گويم همان نيست كه شهر نشينان « ميهن پرستى » مى نامند ؟ آيا بر اثر همين احساسات نيست كه مردم فرسنگها را طى مى كنند و به نقاط زيارتگاه مى روند تا سرزمينى را كه مردان بزرگ در آن جا زندگى كردهاند زيارت كنند ؟ و بر گرد و خاكى كه مردان بزرگ بر روى آن پا نهادهاند بوسه بزنند ؟ با آن كه من جاهلانه سخن مى گويم حرف مرا گوش كنيد تا فكر مرا بفهميد ، آن گاه به طريق عالمانهاى آن را بيان نماييد ، دقايق و روزهايى هست كه من در آفتاب بر روى زمينى كه گويى به ضربان قلب جواب مى دهد مى خوابم و دستهاى خود را بر گردن علفها آويخته آنها را در آغوش مى گيرم و صورت خود را با گل و گياه مى پوشانم و به صداى هزاران حشره و پرندهاى كه بر گرد سر من مى پرند و به صداى هزاران گل و گياهى كه در ميان خزه ها بر يكديگر مى خورند ، گوش فرا مى دهم . آن وقت ارتعاش و تشنجى از حيات و مرگ در جسم خود احساس مى كنم . گويى خداوند به وسيلهء نوك اشعهء خورشيد بدن مرا لمس مى كند و پدر و مادر و خواهر و ساير كسانى كه دوست مى داشتهام در زير علفها زنده شده و از زمين سر به در آورده و به جنبش افتادهاند ، تا مرا باز شناسند و در آغوش خويش جاى دهند . واقعاً كيست كه به سر زمينى كه گنج خود را براى روز رستاخيز در آن نهفته است به ديدهء محبت ننگرد » [١] [ كلود در جواب سؤالى كه از او مى شود جواب مى دهد ] :
« نه بر عكس . وقتى از اين كوهستان پايين مى آيم و به محض اين كه به اين جا مراجعت
[١] سنگتراش سن پوان ، ص ٧٦ - ٧٤ . .