تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٤ - تفسير ابيات
مغز درك كننده با پانزده ميليارد رابطهء الكتريكى دانسته و اين كارگاه شگفت انگيز جهان هستى را به او عطا فرموده است ، به دانستن يك موضوع ناچيز كه تو مى دانى و او نمى داند شايسته تر مى باشد ، تفهيم اين موضوع ناچيز را از سؤال كننده دريغ مدار ما از كجا مى دانيم كه همين پاسخ صميمانه و مخلصانهء تو پيش از آن كه به معلومات سؤال كننده بيفزايد روح با عظمت تو را به فعاليتهاى عالىتر وادار نخواهد كرد ؟ گناهى بس بزرگ است كه انسانى يا گروهى از انسانها تشنگى و گرسنگى روح خود را به معرفت و دانش ( خواه به زبان بياورند ، يا به هيچ وجه اظهار نكنند ) در هر قيافه و كردارى كه ممكن است به شما نشان بدهند ، شما بدون اعتنا و دامن كشان از پيش روى اين تشنگان و گرسنگان بگذريد و بروى خود نياوريد كه انسانهايى را در حال جان كندن ديديد و خرامان خرامان به راه خود رفتيد . اين جمله را هم بگويم اگر چه به رؤيا شبيه تر از جريانات واقعى كنونى بشرى است : به اين جهت كه جهل و اشتباه همواره پيرامون ما را گرفته است ، بكوشيم و وقتها صرف كنيم و بودجه ها خرج كنيم تا حس سؤالات ضرورى را در مردم بر انگيزيم ، آن چنان كه يك پزشك مى كوشد جهاز هاضمهء يك انسان را براى خواستن غذا تنظيم كند ، باز بكوشيم و انرژىها صرف كنيم كه پاسخ لازم را با گفتار و كردار در اختيار مردم بگذاريم .
تفسير ابيات موشى مهار شترى را به دست گرفته و با خود نمايى به راه افتاد ، شتربان بزرگى كه دنبال موش به راه افتاد ، بىنوا موش به خود مغرور گشت كه آرى من پهلوانم اين انديشهء نابه جاى موش به شتر معلوم شد و به او چيزى نگفت ، ولى در درون خود مى گفت : اى موش ناچيز تو اكنون خوش باش ، صبر كن ، تا [ واقعيت را ] به تو نشان دهم . موش بر كنار نهر بزرگى رسيد كه فيل از گذشتن از آن ناتوان بود . موش در همان جا ايستاد و بر جاى خود خشك شد . شتر به موش مى گويد : اى رفيق كوه و دشت چرا ايستادى ؟ راه برو ، مردانه گام در جوى بگذار تا عبور كنيم ، تو پيش رو و پيش آهنگ