تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٨ - طعنه زدن بيگانهاى در شأن شيخى و جواب گفتن مريد شيخ او را
نيست بحرى كو كران دارد كه تا تيره گردد او ز مردار شما
((٣٣٢٠)) كفر را حدّ است و اندازه بدان شيخ و نور شيخ را نبود كران
((٣٣٢١)) پيش بىحدّ هر چه محدود است لاست كل شيئى غير وجه الله فناست
((٣٣٢٢)) كفر و ايمان نيست آن جايى كه اوست ز انكه او مغز است و اين دو رنگ و پوست
((٣٣٢٣)) اين فناها پردهء آن وجه گشت چون چراغى خفته اندر زير طشت
((٣٣٢٤)) پس سر اين تن حجاب آن سراست پيش آن سر اين سر تن كافر است
((٣٣٢٥)) كيست كافر ؟ غافل از ايمان شيخ چيست مرده ؟ بىخبر از جان شيخ
((٣٣٢٧)) جان ما از جان حيوان بيشتر از چه ؟ ز ان رو كه فزون دارد خبر
((٣٣٢٨)) پس فزون از جان ما جان ملك كو منزه شد ز حس مشترك
((٣٣٢٩)) وز ملك جان خداوندان دل باشد افزون تو تحيّر را بهل
((٣٣٣٠)) ز ان سبب آدم بود معبودشان جان او افزونتر است از بودشان
((٣٣٣١)) ور نه بهتر را سجود دونترى امر كردن هيچ نبود در خورى
((٣٣٣٢)) كى پسندد عدل و لطف كردگار كه گلى سجده كند در پيش خار
((٣٣٣٣)) جان چو افزون شد گذشت از انتها شد مطيعش جان جمله چيزها
((٣٣٣٤)) مرغ و ماهى و پرى و آدمى ز انكه او بيش است و ايشان در كمى