تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٦ - منتخباتى از جملات اونوره بالزاك از چرم ساغرى - ترجمهء آقاى به آذين
دل خراشترين فقر به سر مى برم . » [١] » انسان را دو چيز كه به طور غريزى انجام مى دهد از پا در مى آورد و سرچشمهء زندگىاش را خشك مى كند ، همهء اشكالى كه اين دو علت مرگ به خود مى گيرد در دو فعل بيان مى شود : خواستن و توانستن ، ولى ميان اين دو حد نهايى اعمال بشرى دستور ديگرى هم هست كه دانايان آن را به كار مى برند ، و من سعادت عمر خود را مديون آن هستم ، خواستن ما را مى سوزاند ، توانستن نابودمان مى كند ، ولى دانستن وجود ناتوان ما را در يك حالت آرامش پيوسته نگه مى دارد . از اين رو آرزو يا خواستن در من مرده است ، چون انديشهام آن را كشته است ، حركت يا توانستن هم در من به صورت اعمال طبيعى اعضاى من انجام مى گيرد ، در دو كلمه بگويم : من زندگى خود را نه در قلب كه مى شكند ، نه در حواس كه تيرگى مى گيرد ، بلكه در مغز كه فرسوده نمى شود و بيش از همه دوام مى آورد نهادهام . » [٢] » بارى همه چيز به دست آوردهام . زيرا دانستهام كه بايد به همه چيز بىاعتنا بود . تنها جاه طلبى من ديدن بوده است ، ولى ديدن ، مگر همان دانستن نيست ؟ . . . اوه ؟ اى جوان مگر دانستن لذت بردن با نظر عقل نيست ؟ مگر درك نفس واقعيت و تصرف در ذات آن نيست ، از يك تملك مادى چه چيزى به جا مى ماند ؟ يك خاطره و خيال . پس قضاوت كنيد كه چه زيبا است زندگى آن كس كه بتواند همهء واقعيتها را در انديشهء خود نقش كند و چشمهاى سعادت را به روح خويش منتقل سازد . . . آن چه مردم غصه ، عشق ، جاه طلبى ، شكست و اندوه مى نامند براى من يك رشته افكار است كه آن را به صورت تخيلات و رؤياها در مى آورم و به جاى آن كه احساسشان كنم آنها را در بيان مى آورم و ترجمه مى كنم . به جاى آن كه بگذارم زندگى مرا پاره كنند و
[١] چرم ساغرى ، ص ٥١ . .
[٢] چرم ساغرى ، ص ٥٧ . .