تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٩ - منتخباتى از سنگ تراش سن پوان از آلفونس دولا مارتين
كه موجودى هست كه اين صدا از آن بر مى خيزد ، همچنين من هم صداى مبهم الهى را كه در من و ساير آفريدگان است خوشبختانه هميشه شنيدهام و از اين جهت خوشبختانه مى گويم كه : اگر اين صدا نبود خود را مرده مى پنداشتم و سينهء خود را تابوتى تصور مى كردم كه روحم در آن مدفون گشته و با كرم زمين دمساز شده باشد و در اين صورت خود را در اولين معدنى كه مى ديدم سر نگون مى ساختم تا سر من مانند فكرم در تصادف با سنگها متلاشى گردد . چون صداى مبهم ولى آشكاراى الهى را مخصوصاً در مواقع بىكارى مى شنيدم ، لطف الهى آيات رحمت در قلبم فرو مى خواند و پيوسته تسلى خاطر داشتم .
انسان مانند كودكى است كه او را در گهواره مى جنبانند و براى او برخى حرفها را به آواز مى گويند و كودك بدون آن كه چيزى درك كند از گريه به خنده در مى آيد من هم مانند آن كودك بودم ، زيرا از آن چه خدا مى گفت چيزى نمى فهميدم ، ولى در عين حال تسلى مى يافتم و صبور مى گشتم و اميدوار مى شدم . كمترين حرفى در ملاء اعلى باعث مى شود كه جهالت و تيرگى و اضطراب خاطر ما به معرفت و روشنى و آرامش تبدلى يابد .
به عقيدهء من مسلماً بايد اين طور باشد ، زيرا كسى كه مى تواند با يك كلمه دنيا را خلق كند و تمام آفريدگان را از نيستى به هستى بخواند ، اگر با صداى ملاطفت آميز خود ما را كه از كرمى بيشتر نيستيم تسلى دهد ، چطور آرام نخواهيم شد . ؟ » [١] [ كلود مى گويد ] :
« - افكارى به من دست مى داد كه به خودى خود درك نكرده بودم ، كسى هم از آنها چيزى به من نگفته بود . حرارتى در دل من ايجاد مى شد كه هيچ كس نظير آن را احساس نكرده بود و سراپاى وجود مرا فرا مى گرفت و حالت مستانهاى به من مى داد بدون آن كه شراب خورده باشم ، آن وقت همه اشياء را با صداى مهيبى گويا مى ديدم ، ولى گفتار آنها از كلماتى كه به من آموخته بودند مركب نبود . من نمى فهميدم
[١] سنگتراش سن پوان ، ص ١٤٦ - ١٤٤ . .